چشم که چشم نمانده نمی بیند دیگر هیچ چیز را واقعیتی را نکته ای را سعی کرده ام که از این یکی هم بگذرم که دیگر خود به خود چیزی را نمی بینم . شششش دوش حمام آب سرد خنک شدم . موهایم چسبیه اند به هم آنقدر این روزها را از درد گرمای سوزشی سخنان و فضای سنگین زیر دوش گذارنده ام .هر بار که می روی شامپویی و صابونی . ممممم بوی صابون ها بازار صابون می آید . اه دستم سنگین شد اینقد چرت و پرت نخر ید.و اما دستم آنقدر نوک انگشتانم روی این سیمها گذاشته ام و آرشه کشیده ام که بلکم از این شی صدایی خوش سر آید که وقتی به چیزی دست می کشم نوکش می سوزد . گفتم نوکش نوک دماغ خواهر بزرگم هم مثل دماغ عمه کوچکم گرد است خیلی جالب است انگار یک قسمت گرد را جدا آن نوک چسپانده اند . گفتم کوچک سگ خانه باشی فرزند کوچک خانه نباشی راستی همین عمه ام پدر شوهرش اسمش آقای کوچک بود چه مسخره ... و چه چیزی مسخره تر از این روزگار و و موهای هفت رنگ تو ... و من لبریزم .
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت
17:55 توسط مینا| |