تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

my life

 

گاهی مجبور میشی برای انجام تصمیمی که مدت هاست قادر به انجامش نیستی . از خودت برای خودت خصوصیت و رفتاری جلوه بدی که نداری نیستی و نمی تونی داشته باشی ولی این رفتار این حرف یا این چیز ساختگی محیط و آدم هاش رو مجبور می کنه که تو رو مجبور کنن این تصمیم رو عملی کنی .و من رها شدم از این ناتوانی به زور چیزی ساختگی که نداشتم!!!رهایی که چه زود یا چه دیرتر باید اتفاق می افتاد .

 

................

و باز فصل بد سرما و سرما خوردگی .از سه شنبه تو راه داروخانه ام یه دگزا و یه بتا و یه ۶.۳۳ و یه یک و دویست زدم انگار نه انگار هنوز تو گلوم پر از عفونته .

 

...................

روزای قشنگیه زندگی سر زنده است .

 

....................

و چقدر دلم برای شه رمین و مهسا تنگ شده . خدا کنه این هفته که میخوام برم خونه ببینمشون .

...................

 

رفتم خونه شاید یه پست درباره مردم شناسی خوابگاهی نوشتم  .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:34 توسط میشل| |

 

 

من چه شادانم

من چه شادانم

من چه شادانم

من چه شادانم

من چه شادانم

من چه شادانم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:17 توسط میشل| |

 

 

-هی میچ؟

-هم؟

-آرامش که میگن همینه ؟

- فکر کنم .

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:35 توسط میشل| |

 

بهتره پنجره رو ببندم و رو شیشه اش

 دو تا چشم بزرگ بکشم انگار به دیده شدن بیشتر از دیدن نیاز دارم !

 

پ.ن: ار خوندنی های این روزا بود

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:58 توسط میشل| |

 

 

فکر کنم اینقد اذیتش کردم که وقتی بهش فکر کنه بگه راحت شدم .

خلاصه دیروز هر کاری واسه گفتن این جمله اش در انتها کردم . و صوتی رو که لازم داشتم رو ذهنم ثبت کردم .

 

پ.ن: تکه تکه کنار گذاشتن زندگی قدیم و شروع کردن یه نفس تنها اینقدر ها هم که فکر می کردم سخت نبود !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:36 توسط میشل| |

 

 

 

زن قدرت دارد و مرد توانایی

زن خلق می کند و مرد نگه می دارد !!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:57 توسط میشل| |

 

 

سخته تو چشات نگاه می کنه و دروغ می گه ولی وقتی فکر می کنی و می بینی که با این کار حس امنیت می کنه همه چیز رو فراموش می کنی .

.................................

دلم چمدان بزرگ علویی رو می خواد فکر کنم حسابی قشنگ باشه  . از امروز می رم می گردم ببینم می شه از کتابخونه دانشگاه چاپ قدیمی شو پیدا کرد یا نه!!.

 

.............................

تو فکر یه پیج خصوصیم تو این  فضای اونترنت!! برای شروع کردنش .

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:30 توسط میشل| |

 

 

و من ترکت می کنم مانند تمام چیزها و تمام افراد قبلی .

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 19:9 توسط میشل| |

 

روزهای عجیبی رو می گذرونم .

میان و میرن . کل روز ذهنم مشغوله . بقیه رم کار می کنم رو چیزای مختلف باید مهارت هام کامل شن . مشغولم . برا تفریح کارای خونه رو انجام می دم !

پوستم داره کاملاً خوب و صاف میشه این برام خوشحال کننده است .

به مقدار زیادی کمبود خواب دارم و کارای انجام نشده .

 

ممممممممم خسته ام .

شاید یه مدت نباشم .

خرداد بوش دیونه ام می کنه .

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:7 توسط میشل| |

 

حس بهبود می کنم .

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:29 توسط میشل| |

 

۱۲ سال اول تحصیلم تموم شد .

با ادبیات تموم شد .

خوشحالم که دیگه نمی بینمت پویش .

..........................

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:31 توسط میشل| |


Design By : Night Skin