تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست

 

نمی دونم چرا کیبردم مثل میکروفن می مونه همین که میام پاش که چیزایی که تو ذهنم هستش رو بنویسم به تته پته می افتم .

این روزا زندگی بوی زندگی می ده دلیل داره برای ادامش . اینقد پای این پنجره نشستم و رفتم اماشین ها رو دیدم همش من ساکن بودم و اون ها می رفتم حالا روزی شده که من می رم و اونا می مونن .

همه کتابامو جمع کردم صد و هفتاد و دو جلد کتاب که دو تا کشو و دو تا کمدو یه کتابخونه رو اشغال کرده بود( البته چند تا رو نگه داشتم با خودم ببرم) .  همه رو گذاشتم تو کارتن و گذاشتم زیر پله ها که نور نمی خوره یه عمر بازتاب نورتون می خورد به چشم من و می دیدمتون حالا بذار اصلاً نوری بهتون نخوره تا بازتاب بشه و بخوره تو چشم یه بیچاره ای .

گلدوتامو می ذارم پیش لادن فکر نکنم کسی پیدا بشه که بتونه مراقبشون باشه ولی اون هست .

 

خلاصه اتاقمو آماده کردم تا تورج بیاد بالا و زندگی جدیدشو شروع کنه و منم برم از اینجا به خوابگاه خوشگلی که دیروز پیدا کردم به شهری که فقط  درگیر مشکلات خودم می شم و زندگیم ماله ماله خودمه و و و ...

 

دو تا کارتن لباس جمع کردم  و هفت هشت دست کنار گذاشتم که با خودم ببرم .

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:2 توسط مینا| |

 

 

من چه شادانم

من چه شادانم

من چه شادانم

من چه شادانم

من چه شادانم

من چه شادانم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:17 توسط مینا| |

 

و چروک های پیراهنت که به چروک های مغزم می پیوندند و دست به یکی کرده . نرون هایی به درجه حرارات خونم می فرستند و من جوش می آیم و چقدر صورت نگهبان  دانشگاه جوش داشت . و چقدر چرچیل راست می گوید که راضی کردن یک انسان احمق سخت ترین کار است حس کردم عمق و ارتفاع حرفش را در تک تک سلول های بدنم با گذراندن بیست و خورده ای ساعت همراه شما دو نفر برای گشتم و پیدا کردن خانه!

و من اگر زنده ام به امید روزی رهایی از همین خانه است و زبان بس ناجوانمرد است که برای این خانه و آن خانه که در جست و جویش به جوش آمده ام فرقی نمی گذارد و هر دو خانه اند !

 

خانه همان خانه هایی که در کودکی می کشیدم و لامپش از پشت دیوار مشخص بود  چرا!! ؟ نمی فهمیدیم ؟ واقعاً دیوار های خانه نامرئی بود یا خانه حریم نداشت ؟ و می شنیدم سخنان شخص اول بخاری خانه - گرمی خانواده- را پیش هر کس و ناکس درباره آن کس ناکس !

بگذریم این حرفا بس نارساست !

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 20:16 توسط مینا| |

 

 

-هی میچ؟

-هم؟

-آرامش که میگن همینه ؟

- فکر کنم .

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:35 توسط مینا| |

چشم که چشم نمانده نمی بیند دیگر هیچ چیز را واقعیتی را نکته ای را سعی کرده ام که از این یکی هم بگذرم که دیگر خود به خود چیزی را نمی بینم . شششش دوش حمام آب سرد خنک شدم . موهایم چسبیه اند به هم آنقدر این روزها را از درد گرمای سوزشی سخنان و فضای سنگین زیر دوش گذارنده ام .هر بار که می روی شامپویی و صابونی . ممممم بوی صابون ها بازار صابون می آید . اه دستم سنگین شد اینقد چرت و پرت نخر ید.و اما دستم آنقدر نوک انگشتانم روی این سیمها گذاشته ام و آرشه کشیده ام که بلکم از این شی صدایی خوش سر آید که وقتی به چیزی دست می کشم نوکش می سوزد . گفتم نوکش نوک دماغ خواهر بزرگم هم مثل دماغ عمه کوچکم گرد است خیلی جالب است انگار یک قسمت گرد را جدا آن نوک چسپانده اند . گفتم کوچک سگ خانه باشی فرزند کوچک خانه نباشی راستی همین عمه ام پدر شوهرش اسمش آقای کوچک بود چه مسخره ... و چه چیزی مسخره تر از این روزگار و و موهای هفت رنگ تو ... و من لبریزم .
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:55 توسط مینا| |

 

بهتره پنجره رو ببندم و رو شیشه اش

 دو تا چشم بزرگ بکشم انگار به دیده شدن بیشتر از دیدن نیاز دارم !

 

پ.ن: ار خوندنی های این روزا بود

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:58 توسط مینا| |

 

 

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:45 توسط مینا| |


Design By : Night Skin