تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست


بعضی وقتا از رفتارای خودم تعجب می کنم این منم!!!

با اینکه از ساعت 11 همش شانزده دقیقه گذشته ولی قلبم داره از دهنم می زنه بیرون . 

نکنه چیزی بشه ؟؟؟ ولی آی تو دلم مطمئنم نمی دونم این ضربان قلب با این اطمینان مناقضه .

یه امشب رو  به سلامت صبح بشه ...


نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:23 توسط مینا| |


دیشب عملش کردن امروز صبح که حرف زدم حالش خوب بود . همین که از بهبودش مطمئن شدم و دیگه نیازی به من نبود خودم رو پاک می کنم با پاکفم  شاید به خاطر دروغایی که به مرور الانا فهمیدم بذار مقدس بمونه تو ذهنم . اهوم .

.......................

وقتشه که مسلک زندگیمو عوض کنم . یه خورده عصبیم از دست خواب ملت ولم نمی کنه بس که ملت خواب می بینن و فرت و فرت خروار نشانه ها به من سرازیر میشه این خواب میبینه حالت خوبه این خواب میبینه با یه آدمه بدی !!! باور کنید که موجودات اهل دل خواب یه چیز خیلی خیلی شخصیه که نباید از دفتر چه رویا این طرف تر شوت بشه . شما که نمی نویسین لا اقل به من ربط ندیدن .


من هیچ کاری نکردم فقط یه خورده سپردمش. شاید اصلاً دیگه هیچ وقت با کسی راجب به این موارد حرف نزدم و هر کی خواست چیزی بگه جواب ندم و بگم که دیگه به این چیزا اعتقاد ندارم روشمو برای زندگی کردن تغییر دادم . می خوام فقط بر اساس عقلم زندگی کنمو هیچ نیروی دیگه فقط خودم . اصل تثلیت رو نقطه می کنم اون که حذف می شه من می موندم و خدا که اونم می ذارم تو دلم یه نقطه بهتره . همدلی بین ما و فرزندان حقیقی خدا رو نخواستیم . من و تو رو چه به فرزندان حقیقی خدا .!!! کچلم کردین !


......................



نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 19:56 توسط مینا| |



این کار رو انجام می دم فوقش چی میشه می میره. ولی اگه نمیره اون وقته که به  این قدرت ایمان              می آرم .  حس می کنم می تونم . 

توی دلم یه چیزی هست دنبالش میرم  یا به یه جایی می رسم یا می رم تو دیوار !


فعلاً نیستم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:21 توسط مینا|


یه چند روزی هست که ساعت دستم نیست ولی وقتی دستمو می برم سمت گوشم صدای تیک تیک می شنوم .

توهم زدم ها !!

...................

شاید امروز یه کار جدید کردم . شایدم نه.


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:40 توسط مینا|


حذف شد.
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:2 توسط مینا|


تو چشماش که نگاه می کنم می ترسم .



نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:32 توسط مینا|



دوست دارم عینکی بشم . بعد عینکه گرد بخرم با قاب سرمه ای .بزنمش . بعد برم جلو آینه عینکمو بیارم نوک بینی ام . بعد تو دلم بهت بگم احمق.



نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:56 توسط مینا|


کلاً بدنم این طوریه وقتی به مشکلی بر می خوری ناراحت میشی و این شرایط رو سخت تر می کنه پس :

این یه اصله هر وقت حس کردی تنهایی بیشتر با خودت باش . هر وقت حس کردی بی پولی بیشتر خرج کن تا جایی که پیاده بیای  خونه هر وقت حس کردی فشار درسات زیاده بیشتر کتاب بخر  هر وقت حس کردی ازش بدت میای بیشتر باهاش باش . هر وقت حس کردی چیزی زشته بیشتر بذارش جلو چشت .

خلاصه هر وقت حس بد بختی کردی بیشتر بزن تو سر خودت شرایط بهتر میشه.

:)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:38 توسط مینا|


معلم دینی اخراج شد .

امروز تو کلاس شیون و زاری بود .

ازش خوشم میاد مثل شخصیت مطلقییه که تو ذهنمه .خم به ابرو نیاورد می خندید عینه خیالشم نبود.


یادت نبود اگه قانون سکوت رو رعایت می کردی بهتر خدمت می کردی ولی تو موندن رو عقیدت برات مهم بود .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 15:58 توسط مینا| |


کی می خوام بگم و

بارو بندیل و ببند اینجا دیگه ی جای تو نیست .

........

بخوانید





نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:53 توسط مینا| |


فکر کن یه مدته خوب نخوابیدی  آخرین باری که رفتی حموم یادت نیست  کل بدنت درد می کنه از اون طرفم دعوا کردی کلی کار داری ناراحتی می ری پیش یکی از دوستان یه خورده حرف بزنی حالت خوب شه و شروع میکنه از این چرت و پرتا که اینا رو خدا برات پیش آورده حکمت داره درسشو بگیر .... می دونم اینا درستن ولی وقت داره نه اون موقع هایی که اصلاً توانایی تفکر نداری حالا چه برسه به درک حکمت!!

( نوشته های تو دفتر سرمه ایه بود دیشب می خوندم و به حرصی که اون موقع خوردم از بابت این حرفا می خندیدم . و بعضی چیزا رو چقدر سخت به دست آوردم !)

......................................

امروز به گفته خانوم "م"مشاور مدرسه رفتیم تست افسردگی دادیم . بیش خوشحال :)


........................


و هیچ چیز یکنواخت تر از یک مرد نیست حسنیه که بابت زن بودن خوشحالم می کنه .


..................................
شاید بیروناً سرد و بی میل و بی حس  به نظر بیام ولی مطمئن باش از توی همیشه یه جور بهترم .

.......................
 و هنوز آدم ها از جلو چشمم می افتن نمی دونم کی می خوام بزرگ شم . می گن بزرگ شم خوب میشم .

اسم جدیدو دوست دارم تلفظشم قشنگه .

...................

و سرما خیلی بهتر از زمان می تونه حس درونیمو آروم کنه .
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:38 توسط مینا| |


خیلی وقته که اون بعد انسان دوست و به قولی انسانیت رو ندارم . زین پس :

 به جای میچ می خوانیم و می نویسیم میشل . قشنگ تره  و بهم میاد .



نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:11 توسط مینا|


دنبال یه اسم جدیدم از میچ خسته شدم . شاید دخترونه تر ... شاید بازم پسرونه ...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:1 توسط مینا| |


" تنها باش و وسیع و سر به زیر و سخت "

سهراب



نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 22:13 توسط مینا| |




 و گاهی :

امروز تولد بابا بود . با اون دستای بزرگش که سرش رو بین دوتا دستش می ذاره و پیشانیتو می بوسه .

...........................

وقتی کسی تو زندگیت نیست خیلی خوبه فقط وقتی این انرژی زیاد تو بدنم می مونه اثر عکس داره امروز عصر مجبور شدم کلی راه برم و بدوم تا خوب بشم .( یه ذره ملت فکر می کنن دیونه ای همین مهمه؟)

راضیم.





نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:54 توسط مینا| |


مهسا داره تند تند از پله ها پایین می ره .

آقای ش دبیر فیزیک داره یواش یواش می ره پایین .
آقای ش: به کجا چنین شتابان .

من سه پله بالا تر پشت سر آقای ش : گون از نسیم پرسید .
:)

آقای ش نگاه می کند  و می خندد .
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:7 توسط مینا| |



سر ,  بازی بحث رو شروع می کنه یه ساعت, یه ساعت و نیم و طبق معمول بحث می کشه به جاهایی که من اصلاً دربارشون چهار چوبه ای ندارم دمم رو می ذارم رو کولم و می رم تو آَشپز خونه تو این فاصله که میام  داره حرف میزنه یه جوری نگاه می کنن که انگار باید حرفاشونو تایید کنم ولی من فقط یه نگاه سفیه اندر عاقل می ندازم . بعد از حدود یه ساعت دوباره به بازی دعوت میشم و پچ پچ تو گوشم با لادن می گن که اصلاً ازت انتظار نداشتیم . حالا سر فرصت با هم حرف می زنیم . بازم با اون نگاه های سفیه اندر عاقل یه جوری نگاه می کنم که اصلاً ککم نگزیده .
عمراً دیگه من رو ببینی که بخوای باهام سر این چیزا بحث کنی . خب چی کار کنم نه عقلانی نه احساسی چهار چوبشو ندارم ژن قانون گذاری تو این مسائل رو از مامان بابا نگرفتم برید با اونا بحث کنین .
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:52 توسط مینا| |



تا حالا شده یه قطره آب روی یه کیسه بیافته دستتون . این طوری دارم باهاش بازی می کنم !



نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 16:23 توسط مینا| |



نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:7 توسط مینا|


چقد خالیه .
خلا.


نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:33 توسط مینا| |


نفس بگیر بعد برو باید رکوردت خوب باشه .
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 7:56 توسط مینا|


چون قرار شده که دیگه به پست چند روز پیش چیزی اضافه نکنم و اگه خواستم هر چیز جدیدی بگم یه پست جدید هوا کنم .

بخوانید

کلی چیز نوشتم ثبت نشد به باد رفت ولی عنوانش موند!!!
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:7 توسط مینا| |


دیشب که رفته بودم خونه خاله ام و طبق معمول من در حال باختن تخته نرد از شوهر خاله ام بودم تو این فاصله کیا گوشیمو گرفت تا به قول خودش آهنگ خفن بزنه توش . وقتی اومدم خونه دیدم که کلی از چیزایی که روش بود رو پاک کرده تا آهنگ خفن !!!! روش بزنه .
از جمله آهوانگ ( جمع آهنگه ) خفن .
آهنگش که بمونه چون توی واحد های زبر زنجیری زبان اجازه نمی دن که دربارشون بحث بشه ولی مضمون شعر اونها:

وای وای پارمیدای من کوش وای وای وای می رم از هوش!!!

جلوتر بیتی از شعر هست که پارمیدا و کاندیدا قافیه ی شعر  رو تشکیل می دن .
بیا کنارم نرو دلو بلوتوث کن نرو !!

جلو تر می گه که پیشی منی و میو پس اشوه نریز و بیو( دروغ چرا اینجا رو قه قه خندیدم نه به خاطر آهنگ بلکه به خاطر اینکه گذری بود به خاطره ای از سریال بزنگاه .!! باورم نمی شد روزی چنین شتری در خونم بشینه که این آهنگ رو با گوشای خودم بشنوم!!!)

و اما آهنگ بعدی با یه هاااااااا آهااااااااااا   ی خیلی مسخره شروع میشه .

و اینقد سعی می کنه که تند تند بخونه که باید کله حواست رو جمع کنی تا بفهمی. الان یادم نمونده ولی گویا همه توی دیونه خونن و فرد مزکور مدیر بانک و متاهل است !!

و اما شششعر بعدی که واقعاً محبوبه تو تاکسی خونه شرمین و اما الان توی گوشیم چه سعادتی !!باورم نمی شه !!
من برات بیس می زنم تا تو رو برقصونم تو برام ناز می کنی من برات بیس می زنم .

اینجا تناسبی  هست بین بیس و ناز پیدا کنید نسبت تناسب را !!)

آهنگ بعدی گویا معشوقه شیرین بوده و یار قند خون داشته !!!

و .... که از تحمل جمع خارجه .

با اینکه دیشب  از این همه اشعار لذت بردم امروز روزه خوبی بود وقتی  به مامانش زنگ زدم و فهمیدم که هیچ اثری از سرطان توی بدنش نمونده .

:) بسیار خوشحالیم .


نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 14:40 توسط مینا| |


یه بار نشد برم پیش دکتر حالم خوب شه این بار بدترم شده به دکتره میگم هر بار که سرفه می کنم تموم چیزای تو شیکمم روحس  می کنم می گه چه اشکال داره بیشتر با خودت آشنا میشی دوست دارم با نیزه برم تو حالش .


پ.ن: گاهی باید بگی فقط خودم مهمم .اهوم
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:24 توسط مینا| |



از این پس به جای تثلیث, خط .



نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:59 توسط مینا| |


تو بعضی از موارد درست شدنی نیستم .

مثلاً چی میشه یکی بیاد تو محدوده ات ؟ها؟
مثل حلزون جمع میشی .
 فوری حس نا امنی می کنی .


خیلی نفهمم . هر روز بد تر از دیروز  .

پ.ن: از پنج شنبه تا حالا جدی جدی پاییز شده یهو درختا برگ روشون نموند.
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:28 توسط مینا|


Design By : Night Skin