تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست


تعریف که می کنه چشاش برق می زنه . 
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:58 توسط مینا| |

درسته آزاد تجربه کردن هم خیلی لذت بخشه هم حق هر کسیه .

اما دیگه حوصله چیزای تکراری رو ندارم . مشغول تلاش برای چشیدن چیزای جدیدم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:18 توسط مینا| |

خیلی احمقانه است خودمم باورم نمیشه روز یکشنبه یه فیلم ببینی و از سه شنبه شروع کنه جریان فیلم تو زندگیت اجرا بشه .هنوز حتی از کارایی که انجام می دم مطمئن نیستم حتما می تونم که در شرایطش قرار گرفتم ولی نمیدونم باید چی کار کنم .نمیتونم از قویی ترین تواناییم استفاده کنم واقعاً نمی تونم تو این همه دوری حسم رو بهش بفمونم . هیچوقت تو حرفام نمیشه حسش رو فهمید .
خیلی وقته ازش استفاده نکردم هم می ترسم . هم نمی دونم تو محدوده ی دخالت من هست یا نه .

اگر هم  قرار باشه تو واکنش شرکت کنم فقط در صورتی خواهد بود که مطمئن بشم بعد از تموم شدن واکنش دوباره تولید بشم  و از سیستم جدا شم . خدا کنه تعادلی نشه و برنگرده به حالت اول مگر نه بعد از رفتن من باز هم همون کاسه و همون آش .

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین
خبری داده و غمگین دل فرهاد کنید
........

سوتیین بزرگی شدم این روزا خبره



وقتی داشتم امتحان ادبیات که تستی بود رو  می دادم گفتن جواباشو روی یه برگه بنویسین که سوالا بمونه واسه خودتون نوشتم سوال دو بعد جلوش  یه تیک زدم . سوال دوازده گزینه دوازده .

دیروز در حین اینکه داشتم می رفتم جا مدادیمو از رو اپن بردارم  تلفن زنگ زد و من بدو بدو جا مدادی رو برداشتم بعد بدو بدو رفتم اون طرف حال و جامدادی رو بردم دم گوشم و گفتم الو .


سر کلاس دینی بحث نادرشاه و زناش بوده و بعد صحبت از استر و ...  برگشتم گفتم 700 دیدی!

..................................

سرما بهترین چیز دنیاست البته بدون آبریزش بینی که خسته ام کرده.

...............................
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:55 توسط مینا| |



دیروز اولین باری بود که در طول عمرم از اینکه یه زنم خوشحال شدم.
 برای اولین بار   احساساتم برام دردسر نشدن  و بهشون نیاز داشتم .



نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:58 توسط مینا| |

ظهر که میام خونه بعد از ناهار وقتی می رم بالا می بینم  رفته تو تختم خوابیده با صدای در بر می گرده می گه نمی خوابی که می گم نه بخواب میگه نمی دونم چرا پایین خوابم نمی بره می گم آخه اتاق من بهتره می خنده عاشق این خنده های کوچولوشم به قولی خندک   سرش رو می بره لبه ی بالشت اونجایی که قبلا لاک پاکن ریخته می گه  بوی خوبی می ده اهوم خیلی بوش خوبه  . ساعت سه و اینا که بیدار میشه خوابش رو  تعریف می کنه یه ذره نق می زنه که چرا ملحفه ها رو نمی شوری لک داره عیبه . این  کتابخونه رم گذاشتن کتاباتو توش بذاری این چرت و پرتا چیه رو آینه می نویسی . منم می خندم می فهمه نمی خوام جواب بدم می ره پایین . یه نیم ساعت بعد با یه لیوان چایی میاد  می گه واسه خودت می گم این کارو رو بکن فردا کسی نمی گیرتت می ترشی  بعدش خودش می خنده می ره .

حالش این روزا خوبه

....................................
همیشه بی تفاوتی باعث پیشرفتم و بهتر شدن شرایط شده الا این یه مورد شایدم به خاطر اینه که رو نقطه ی صفر نیستم یکم به سمت منفی محور گرایش دارم . چی کار کنم خب دیگه چیزایی که باید درم احساس خوبی ایجاد می کردن این کارو نمی کنن تازه یه خورده بدم به وجود می آرن .

........................

داشتم ساعت 5 بعد از ظهر روز جمعه کارنامه آزمون گرفته دست به جیب در حالی که به شدت سعی میکردم به نتیجه برسم می اومدم خونه .دو تا دارن با هم رد میشن . اون یکی می گه خیلی خوشم اومد خم به ابرو نیاورد.

.....................................

می گم باور کن آخر این یکی هم این طوری میشه .
می گه تو از کجا می دونی.
می گم :این  وسط اون دو تای دیگه است اون دو تا آخرش هیچی نشدن پس اینم آخرش هیچی نمی شه .
طبق قضیه ی فشردگی  :)

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:28 توسط مینا| |


می خوام دقیقاً بر عکس اون چیزی شم که توخوشت می اومد .



دوست دارم از این دخترا شم که استخوناشون معلومه اینقد لاغرن .  دیگه حس نکنی گوشتیم .

مو های سرمم دیگه بلند نیست زدم.

اینقد تو درونم باهات دعوا می کنم تا اثری ازت نمونه .
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:46 توسط مینا| |

از خرید میایم .
من: یه دقیقه واسا یه کیلو کاغذ کاهی بخرم .
با هم می ریم تو لوازم التحریری .
من- اقا یه کیلو کاغذ کاهی می خواستم. چقد میشه؟
من مشغول پول در آوردن از کیفم و اون خودش رو حول( یا هول!) می کنه و یه دوهزاری می زاره رو میز منم یه پنج هزاری می زارم رو میز  تو این فاصله حواسش به چیز میزای تو لوازم التحریری پرت میشه . مرد دو هزاری رو بر می داره و می گه خرد ندارم سرش رو بر می گردونه و پنج هزاری رو به عنوان باقی پولش می ذاره تو کیف پولش و کیسه ی کاغذ کاهی و خرت و پرتای دیگه رو بر می داره  و می ره بیرون و  من یه هزار تومان باقی می گیرم و میام بیرون .

 اون- گرون نداد؟؟
من: نمی دونم!
اون: دفعه دیگه جلو بزرگتر دست تو کیفت نکنی ها .
من: چشم .
:))





نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:19 توسط مینا| |

- من خودم مدیر بودم خیلی بده همه چی به اسم اون در می ره .
- ناظم بدتره .

- نه ناظم خوبه !
 بر عکس مدیر   .

: دی
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:58 توسط مینا| |

کیفشو باز می کنم آخی گوشیش بوی اون افترشیو بو گندوشو می ده . همین طوری که بیشتر وسایلشو در می آرم بیشتر دلم واسش تنگ میشه کامپیوترشو می ذارم رو پام  زنگ تلفن در می آد .
جای فایلایی که قراره واسه خودش و سامی بفرستم می گه .  همیشه از پشت تلفن  انجام دادن کاری واسه کسی بدم اومده ولی دلتنگیم نذاشت انجام ندم .
کی میای؟

28 آذر .
تو دلم می گم ممممممممم چقد دیر .
کاش اینجا بودی .

............................................................

این جزر و مد ها که بگذرن بردم چند برابر میشه به امید کنار اومدنم باهاشون .

.................................................

واسه خودت می گم . خودت می دونی منتظر بمون خودت خسته میشی می ری
 جایی این تو نداری .

..............................

دیشب خواب دیدم " آ  " سرو کله اش پیدا شده و اومده بود دم در خونه . هنوز ناراحتی خوابم تو دلم مونده .
...............................

پرستو جان به فکر این دنیات نیستی به فکر اون دنیات باش  *

* تلمیح داره به عبارت هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته :q



نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:18 توسط مینا| |


و اسم من تو اسم فرار کنندگان نبود .
 : دی
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:57 توسط مینا| |

امروز برای اولین بار توی عمرم از مدرسه فرار کردم . وقتی که حس کردم که کلاس زنگ آخر فقط وقت تلف کردن و هیچ فایده دیگه ای نداره حس کردم که نباید تو مدرسه بمونم  و  کیفم رو از پنجره ی عقبی انداختم بیرون و خواستم که از در عقبی در رم که همراه با من 15 نفر دیگه از بچه ها قصد به در رفتن داشتن و همه با همه رفتیم هنوز زیاد دور نشده بودیم که خانم "ح" ناظم مدرسه از  در مدرسه سرش رو کشید بیرون و متوجه شد که ما داریم می ریم شیلان براش دست تکون داد و با نهایت پر رویی در رفتیم . حالا فردا چی میشه با حاله ها این انضباط نداشتن هم باعث شده که هیچکی تو مدرسه بند نمیشه .

............................
بابا قراره گله رو حذف کنه یه تن گوگرد بریزن تو سالن و همه رو خفه کنن هر چند تعداد زیادی ازشون باقی نمونده ولی خب بازم دلم یه جوری میشه و با بیل مکانیکی  یه گودال خیلی عمیق بکنن و همه رو بندازن این تو . و حق نداره تا یه ماه دیگه دوباره جوجه ریزی کنه . چقدر از این شغل های پر ریسک خوشم نمی آد یهو با یه ویروسی شدن همه شون می میرن و خودت می مونی و کلی ضرر
چیه این شغل ها!!

..............................

ای کسانی که به صورت پسکه پسک* به بلاگ من سر می زنید در حذر باشد که دیوارش سر می شکند .

میشه یه جور دیگه هم گفت ای کسانی که به صورت پسکه پسک به بلاگ من سر می زنید از آتش قیامت بترسید که نشانه هاییست برای کامنت گذاران .

سوره ی میچ  آیه ی 22 شاید یه روزی کل آیاتش رو نوشتم کسی چی می دونه!!

* پسکه پسک واژه ای کردی است به صورت یواشکی وارد شدن بدون هیچ صدایی و اثری از خود به جای ماندن. این لغت نام آوای حرکت موش هم هست . خخخخ

........................


بخوانید

بخوانید 2
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:43 توسط مینا| |


دلم از آن آدم های با ایمان می خواهد برای تکیه .
از آن ها که دست و دلشان از هر چیزی نمی لرزد .

......................
قانون های ایران عجب چیزیست .

.......................
یه بار نشد بفهمی وظیفه ات چیه ؟ تو مرد نیستی.
................
همین الان که  دارم این رو می نویسم اخبار گفت که کردان رای اعتماد نگرفت!!!!!!
.......................
دیدید این دبیرا حرف می زنن آخر جمله شونو می ذارن بچه ها تکمیل کنن .
امروز سر کلاس تحلیلی نزدیک بود این واقعه سر من رو به باد ببره پرنیانی دبیر تحلیلی پیر مردیست خیلی با سواد و شوخی ناپذر داشت هزلولی درس می داد چگونگی رسم . بعد داشت هی  می گفت و می گفت دو تا مجانب هزلولی را می کشیم بعد دو شاخه ی هزلولی را اینجا ساکت شد تا کسی جمله را کامل کند من هم گفتم می زنیم به برق :)
برگشت گفت کی بود خدا رو شکر کسی لو نداد مگر نه الان اینجا نبودم.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:1 توسط مینا|

به روایتی که نمی دانم کی خوانده ام یا شنیده ام یا اصلاً از کجاست و نویسنده اش کیست:
 شهری بود و پادشاهی که پادشاه تصمیم می گیرد که وقتی کسی از شهر بیرون می رود مقداری پول بپردازد بعد از مدتی که شاه می بیند که مردم قصد اعتراض ندارند می گوید خب پس وقتی داخل شهر هم می شوید مقداری پول بپردازید بعد از اندکی دیگر که باز هم می بیند هیچ واکنشی نیست می گوید هر کس که وارد یا خارج می شود را پس گردنیی هم بزنید .چند ماه پس از این واقعه یک روز یکی از اهل شهر نزد شاه می آید و شاه خوشحال از اینکه بالاخره کسی قصد اعتراض کرد بعد از اینکه به فرد اجازه ورود می دهند سخن بر می آورد که چرا این ماموارن ورودی خروجی شهر را بیشتر نمی کنید تا کمتر داخل صف بیاستیم !!

زندگی منم این طوری شده دیگه حوصله ای برای بحث کردن و اعتراض کردن و ایراد گرفتن ندارم .




نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:34 توسط مینا|

من چقد دلم تنگه.



نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:59 توسط مینا| |


بعضی روزهایم در نقش یک مترسکم . دوست ندارم هیچ کاری انجام بدم .
تو این مواقع فقط میشه بیرون و چرت و پرت خرید. مثل یه کاکتوس کوچولو که از عصر هر چی نگاش می کنم گل از گلم میشکفه . یه حس عجیبی داره .


نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:46 توسط مینا| |


و هیچ چیزی به  اندازه ی  حس پیشرفت لذت بخش نیست .

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:57 توسط مینا| |


هوا که سرد می شه دیوارهای سنگی کلاس سرما پس می دن و با کلی لباسی که تنته بازم سردته .
یه پام دستشوییه یه پام سر کلاس .
چقد خوب میشد زیر صندلی ها دستشویی داشت :پی

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:10 توسط مینا| |

مسیر نسبتاً طولانی خونه ثنا خونه ی ما تقریبا یه 45 دقیقه ای هست .

- من وسط دو تا پسر .
- سمت چپیم ولو شده روم و همش از زیر نشیگون می گیره قلقلک می ده . ( دقیقاً همون قسمت حساس بدنم اطراف شکمم متمایل به پهلوم )
- خنده ام می گیره بیشتر تا بخوام کاری بکنم یا یه حرکت جدی بیام .
- حرف عمه بهیه یادم میاد .
- با آرامش کامل سنجاق قفلی که به کاور گوشیم وصله است رو ( از این کوچولو زرده اینقده جینگیلیه دوسش دارم  ) اول حیفم میاد بعد یا آرامش تو پاش فرو می کنم .
- آخههه -
راننده: چیزی شده ؟
- نه هیچی .
-  یه نگاهی که انگار ترسیده به سمت در گرایش پیدا می کنه !
- من :  هه هه :دی
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:27 توسط مینا| |




این روزها هیچ کس حوصله ی درست و حسابی ندارد چهره اطرافیان را که می بینی خبری از چهره نیست همه اش فکر است . یا خواب .


.............................
انگار یه جور مرضه روانیه که بر می گرده به گذشته اون وقتا که هی کتاب های مذاهب مختلف می خوندم و همش دنبال یه چیزی می گشتم برای تضاد/ اشتباه /برای رد کردن .
الان هر کتابی می خونم همش یا دنیال اینم اشتباه پیدا کنم یا چیزایی که گفته و با هم متضادن کی می خوام ترک کنم خدا می دونه!



نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:40 توسط مینا| |

بیستون ؟؟!!
واقعه جالبی رخ داده . دومادمون که خیلی تاریخیه :دی. از هر جهت : پی. میگه مال زمان ساسانیه .
دبیر تاریخ می گه مال شاه عباسه این شرمینم می گه مال هخامنشیه !!!
اصلاً کار خودم تو تناسخ قبله .

........................
زمینه های نارسینیسمی:

 عاشق این حالتم . قیافه ی غلط اندازی دارم از اینا که هیچی حالیش نیست فکر می کنی همیشه زندگیش تو هاله ای از ابهامه . اس گ ل ه  : پی. خیلی با حاله گاهی اوقات حرص بعضی ها رو در می آرم .
کسی چه می دونه؟

........................

فشار دوست دارم چون دلیل خوبیه برای لحظه ها . شایدم خود در گیریه .
از وقتی این تورج اومده با این بابا دست به یکی می کنن و درباره ی برق اینجا حرف می زنن امروز صبح رفتم رو سرش یه پا گذاشتم رو شیمکش زیقش در اومد تهدید کردم اگه دوباره در این باره حرف بزنه جفت پا برم رو شیمکش : دی .  ولی پسرک خیلی با مزه است همش وقت و بی وقت با یک ظرف میوه می آید بالا می افتد به خاطره تعریف کردن یا حرف زدن درباره مشتاق و بیورانی ( استادان برق اینجا!) و فضایل و کمالات آن ها را گفتن . از وقتی برگشته چند کیلو به خورده عجب میوه ی بد مزه ای است هر وقت آدم را هم می بینه یک قاچ می ذاره تو دهنت که تا پایین می رود دقمرگ می شی.

پ.ن: قیافه ام با موهای کوتاه به خود واقعیم نزدیک تره .
 
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:2 توسط مینا| |

چرت و پرت نوشتن راحت است .
چشمانت را می بندی و هر چه در ذهنت ترشح شد می نویسی هیچ کس هم جرات ندارد چیزی بگوید چون یاد نگرفته ندیده ... چه می دانم

پس چون  برتری نداری از دیگران ایراد نگیر .

........................
موهای سرم را زدم خیلی کوتاه  قیا فه ام بچگانه تر شد.




نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:44 توسط مینا| |

هیچی بیشتر از این حال نمی ده که غروب روزاول پر. یو .دیت  که شبش چند ساعت بیشتر نخوابیدی و صبحش صبخونه نخورده از خونه رفته بودی بیرون و تا3  مدرسه بودی و بعدش دوباره 5 بری کلاس و بعد از کلاس تاکسی گیرت نیاد و زیر بارون موش آبکشیده رو بذاری تو جیبت  . بعدش مجبور شی اتوبوس خط واحد سوار شی و یهو معلم کلاس اولت رو ببینی که روی ردیف آخر صندلی ها نشسته و تو ایستگاه بعدی پیاده میشه و جاشو به تو می ده و تو روی دقیقاً موتور اتوبوس که گرم ترین جای اون ردیفه کنار یه زن چادری بشینی که از خیس بودنت ایش ایش کنه و عینه تراختور حرف بزنه .
راستی چرا این چادر ی ها اینقد حرف می زنن؟

.................................
نظر شخصی :
هیچ از این مناظره های پروین اعتصامی  و این دیوان مسخره اش خوشم نمی آد مناظره بین نخود و لوبیا!!!!

...........................

چقد مسخره است امروز طی مکالماتی که سر کلاس ادبیات پیش اومد و بعدش رجوع به دبیر تاریخ معلوم شد که اصلاً بیستون رو فرهاد نکنده گویا مال زمان شاه عباسه!!!

.......................................
آدم چه طوری می تونه نسبت به چنین کسی حسی داشته باشه عقم گرفت.

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:46 توسط مینا| |

اصلاً نمی خوام بگم خسته شدم . کی گفته؟ من این و گفتم؟ اصلاً .  نه .
فقط می خوام توضیح دادن رو از زندگیم حذف کنم .

....................
پ.ن1:  دخترک وقتی می آید با خود بوی زندگی  می  آورد .

پ.ن2: از آن کتاب های لذت بخش است که بی خود زر نزده .

پ.ن: وبلاگ یعنی  این
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:15 توسط مینا| |

این دور و برا یه صدا هایی میاد ؟
مثل اینکه یکی اومده ؟
اهومممممممممم   بابابزرگه  برگشته .
:)
تموم شدن آموزشیت مبارک .
دو دو رو دو دو دو رو دو  :)
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 10:24 توسط مینا| |

  مردی  با دست های توپل  انگشت های کوتاه و نوک انگشت گرد در من حس بدی   ایجاد می کنه!
این حسیه که از وقتی خودم رو میشناختم داشتم .

........................................
-میشه توضیح بدی چی نوشتی مینا؟
- خب این شده این . اینم اینه . اینم که اینه دیگه .

.....................................

خیلی کم پیش میاد وقتی یکی رو می بینم اینقد حس کنم که مغزش ریده.
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:38 توسط مینا| |


Design By : Night Skin