تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست


امروز از شما چه پنهان بسیار دوست داشتم که حتی یک ثانیه را هم از دست ندهم که این پسر شیرین شب بو را آوردند  علاوه بر اینکه بر خودمان رید به روزمان هم به گونه ای دگر رید . خیلی شیرین است رقتی با آن دهان دو دندانه اش می خندد قند که چه عرض کنم کوه های نبات در دلم آب میشود  . چند ساعاتی را با او گذراندم همیشه خدا وقتی گریه می کند بشکن می زنم آرام میشود آنقدر بشکن زده ام که پوست نوک انگشت سبابه ی دست راستم  نازک شده .  مادرش بهم یاد داده که اگر خواستم بخندانمش موهایم را بیاورم روی صورتم و بگذارم خودش از روی صورتم برشان دارد و بعد قه قه بخندد امروز که این کار را کردم علاوه بر اینکه مو ها را کنار نزد با بخیالی تمام صورتش را آن ور کرد   تا  خودم مجبور به این کار شدم کلاً استاد است در خیت کردن بشر .




پ.ن: بلاگ رولینگ چه مرگش شده ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:28 توسط مینا|


به اوج بی تفاوتی رسیده ام . تنها نقطه  برای پیشرفت فوق العاده . همین جاست
- منظور همین نقطه ی بی تفاوتی-  .


نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:14 توسط مینا| |

و این قطره قطره ها بیین اون پوست های تا خورده صورتت گیر می کنه چقدر بد از نعمت اینکه بشه یه قطره راحت از صورتت بدون دست انداز بیاد پایین  و یه خط خیس براق رو صورتت جا بذاره محروم بشی . از اون آبنبات زنجفیلی ها بهت می دم که فقط وقتی خودم ناراحتم می خورم می گم بخور سرحال میشی اونم مثل خودم شرطی کردم که این آبنباتا شادی میاره ! ...

.................

 

امروز اینقد با مزه بود رفتم سوال فیزیک رو که به یه روش دیگه حل کرده بودم حل کنم یهو زنگ خورد شاه جانی لپمو کشید گفت بمونه واسه جلسه بعد . بعدش خودش از کارش جا خورد همین طوری با اون قیافه ی متعجبش رفت بیرون .

.....................

بیچاره دبیر زبان واقعاْ دلم سوخت  اینقد سوخت .... گناه داشت بد جنس ها .

(در  جهت شفاف سازی عرض می کنم که دبیری زبانی که برای ما  آورده بودند دختری نسبتاً جوان خوش هیکل  با لهجه ای عجیب غریب بود که تا عادت کردیم به حرف زدنش خیلی طول کشید این زن بیچاره چندین بار  در دانشش اشتباهات و اشکالاتی پیش اومد بچه های بد جنس ما هم فهمیدن و افتادن به جونش  هفته ی دوم که اومد سر کلاس اینقد از جملاهاش که حرف می زد اشتباه پیدا کردن و به توپ بسته شد و می خواست گرامر رو درس بده یه کتاب دستش بود و از روی اون درس  می داد این ذهنیت بچه ها از اینکه حتماً سال دیگه خانم " ب" دبیرمان می شود را هر چه بیشتر به فجاعت کشیدو همه تصیمیم گرفتیم که هفته آینده نیام سر کلاسش تا بره و ما چهار ساعت اول روزهای چهار شنبه رو نیایم و خانم "ب " برامون اضافه کاری بذاره ولی آقای شاه جانی که باهاش حرف زدیم مخالفت کرد و گفت بهتره باهاش حرف بزنین تا اینکه نیان سر کلاسش ولی بعد از اینکه فهمید تا حالا پیش درس نداده به این نتیجه رسیدیم که بهتره بهش بگیم که ما نمی خوایم شما بمونین هفته ی بعدش زهره  پا شد و به نمایندگی همه ما گفت که ما به سواد شما ایمان داریم ولی شما خواسته های ما رو بر آورده نمی کنید و ازتون می خوایم که اجازه بدین خانوم ب " با ما این درس رو بگذرونه اون لحظه دلم از ناراحتی یه جوری شد اونم گفت که خب ما می تونیم در کنار هم بفهمیم که خواسته هامون چیه تا من اونها رو عملی کنم و یه روش درست رو انتخاب کنم زهره هم گفت که ما وقت آزمایش و خطا کردن نداریم فقط پنج ماه مدرسه ایم خلاصه ه رچقد حرف زدیم راضی نشد که بره حالا باید ببینیم هفته ی آینده چی میشه ؟
الان که فکر می کنم چه اعتماد به  نفسی داشت سال اول تدریسش تو پیش اومده بود اینجا !!!! )



...................................
دیروز مثل این پهلوانان با مامان برداشتیم بخاری رو از 20 تا پله آوردیم  پایینو  رو به راش کردیم از صبح تا حالا پشتم خم نمیشه . خوشحالم که فقط همین رو کم داشتم و الان دیگه هیچی کم ندارم .
با این چلمنگیی که این سرماخودگی با خودش آورده و کجکی راه رفتنم پاک خوشتیپ شدم !

 

.........................................

گاهی وقتا هیچی دلچسب تر از یه دوست قدیمی نیست .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:30 توسط مینا| |

 

همسر آقای" ج"  دبیر شیمی وضع حمل کرده است و آقای ج" یک هفته است که نمی آید

 نمی دانم چرا

 او می زاید و این می رود مرخصی زایمان؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:8 توسط مینا| |

بابا یه چند مدتی هست که گیر داده که باید برای رشته ورزشی یه جایی ثبت نام کنی یا حداقل هفته    ا ی چند بار بری شنا . چون معتقده عضلات تحلیل می رن اگرچه من از اول هم عضله ای نداشتم ولی نمی دونم چرا هی این جمله رو تکرار می کنه .

و این حرفای مکرر بابا باعث شد که من  به اجماع بعضی از برو بکث ( دقیقاً شرمین منظورم توه) به این فکر کردیم  که واقعاً چرا من از ورزش کردن خوشم نمی آد . میاد ها ولی زیاد حوصله شو ندارم . یاد خاطره های خفنم در ورزش و مسابقاتی که پی پی در پی مدال می انداختن گردنم و اینکه من دیگه خدمت خودم رو به میهن و سرزمینم کردم و باید عرصه رو برای دیگر جوانان خالی کنم .

اولین مسابقه ای که رفتم پنجم دبستان بودم من و ژینا دوستم یه ساعت قبل از مسابقه خبر دار شدیم که قراره مانی ( اسم معلم ورزشمون بود و زن هم بود!!!) ما رو ببره مسابقه خلاصه ما رفتیم و من از آخر دوم شدم و ژینا از آخر اول بله من یکی به آخر شدم و بردن از ژینا که یک پدیده خیلی طیبعی بود تنها برد من تو برگه ی مسابقه ام  بود .

 

دومین مسابقه ای که رفتم مسابقه شنا بود . من از سه سالگی شنا می کنم ولی هیچ وقت سرم رو خیس نمی کنم و تو آب تلپ تولوپ نمی کنم و از اینکه یکی هم همش سر و صدا کنه بدم میاد . من دوم راهنمایی بودم و اسم من رو به جای رومینا اسماعیل پور که فقط دو حرف اول و سه حرف آخر اسمش با من فرق می کرد دادن اداره . حالا من اصلاً شیریجه با کله بلد نیستم معلم ورزشمون که تازه  دو ماه بود زایمان کرده بود من رو برد استخر و طی سه جلسه به من یاد داد که شیریجه با کله برم ! خلاصه ما رفتیم مسابقه من تازه داشتم اولین طول رو نصف می کردم که رقبا رفتن و برگشتن و مسابقه تموم شد و یکی اومد من رو از استخر برد بیرون چون داشتم با چه مشقتی بعد از سوت آخر مسابقه هنور راهم رو ادامه می دادم و امیدوار بودم برم .!!

 

سومین مسابقه ای که دادم مسابقه ی هند بال بود. اونم طی یک اتفاق من و مهسا افتادیم تو گروه هند بال . گیم هایی که ما تو مدرسه بازی و تمرین می کردیم ۲ ساعته بود . رفیتم مسابقه یه دختره بود خیلی بزرگ و قد بلند خیلییییییییی  کاپیتان تیم بود و بقیه که هم فربه بودن و هم خیلی بلند و دیواره دفاعی که آب ازش رد نمیشد چه برسه به توپ ما . بله ما بعد از چند دقیقه ۶ هیچ باخیتم و با تعجب از اینکه چرا اینقد زود تایم مسابقه تموم شد اومدیم بیرون ! مهسا دو بار دو دقیقه ای از مسابقه اخراج شد چون چند بار تلاش کرد که از دیوار دفاعیشون با قلاب من  بالا بره .

 

چهارمین مسابقه ای که رفیتم فوتبال بود سال اول دبیرستان ما تیم خوبی داشتیم از چند تا تیم دیگه هم بریدم ولی وقتی رسیدیم یه مسابقه ی چهارم که روز دوم بود و ساعتی بود که ساعت مدرسه تموم شده بود و کل دبیرستان اومده بودن تشویق ( البته نه زیادم کل ) ما ۱۲ هیچ باختیم و برگشتیم .

 

حالا شاید این سوال برای شما پیش اومده باشه که واقعاً چرا من بعد از این همه باخت دوباره می رفتم مسابقه چون من بابت هر مسابقه ای که رفتم یه نمره بیست تو کارنامم بابت ورزش گرفتم و دبرای(جمع دبیره!) اصلاًً براشون مهم نبود که ببری یا ببازی فقط مهم این بود که شرکت کنی !

.....................

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:46 توسط مینا| |

 

نیاز دختری جذاب بور و سرشار از نمک که مرا مثل یک میدان مغناطیسی قویی جذب می کند .

اخلاق هاش جداً متفاوتن.

 تکراری نیست.

پ.ن:اینقد خوشم میاد وقتی موارد چیزی رو میشماره و انگشتاشو یکی یکی بلند میکنه نک انگشت هاش رو نگاه میکنه .

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:4 توسط مینا| |

 

دیگه می خوام حتی تو ضروری ترین مواقع کاری برات نکنم .

پ.ن: رو که رو نیست سنگ پای قزوین است .

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 14:20 توسط مینا|

 

بیست و شش روزه دارم واسه این آزمون ۱۲ مهر قلم چی درس می خونم .

دیروز که شرایط مهیا بود که برم ثبت نام  گفتن چون تا جمعه تعطیله و ما آمار دادیم دیگه واسه این آزمون ثبت نام نمی کنیم .

به طور خوشحال کننده ای خیت شدم .

.........................

جذابیت  و تمدن نه  مدل موته نه رنگه لاکت نه رفتارای خودت که قبولشون داری و تو چهره ی مردم تفشون می کنی .

به اون حس قشنگیه که وقتی حرف می زنی خلوصت حس بشه . حرکاتت از خودت باشه .

ذهنت گره گره نباشه .

 

هر چقد هم از این دبیر دیفرانسیل خوشم نیاد ولی وقتی درس می ده واقعاً حس می کنم خالصانه این کار رو می کنه .

 

 

.....................

امروز فهمیدم رنگه ملحفه هایی که خریدم با رنگه و طرح بلاگم یکیه چه جلب! بدون اینکه اصلاْ یادم باشه !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 8:15 توسط مینا|

 

دندون عقلم و پدرم دارن با هم در می آن !

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:23 توسط مینا|

 

پس کی؟

 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:41 توسط مینا|

 

 

 

عکس از اینجا

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:5 توسط مینا|

 

آخرین مهر با اسانس مدرسه رو تجربه میکنم .با حاله هیچ سالی پیش  دانشگاهی ها خصوصیات دایر دانش آموزا رو نداشتن کارای مسخره ای که  اونا انجام میدن رو ما  انجام نمی دیم چرا؟ چون انضباط نداریم . حس خوبی دارم هیچی تغییر نکرده دبیرامون همونایی هستن که از اول دبیرستان با هامونن و بهتر از هر کسی می شناسنت و دوسشون دارم بعضی هاشونو به خاطر عادت و بعضی ها رو واقعاً .

 

فقط دبیر زبان عوض شده لهجه ی عجیبی داره اصلاً اصلاً متوجه نمی شم چی میگه؟؟ نه تنها من هیچ کدوم از بچه ها وقتی یه جمله می گه همه با دهن باز نگاش می کنیم خیلی سفت تلفظ می کنه اون طوری که وقتی یه لغت از دیافراگمش با چه شدتی میاد بیرون تا از لبش خارج میشه به صورت یه جعبه ی سفت و سخت بسته بندی شده و کوانتیده است که به طرف تو میاد و امروز هیچ کس نمی تونست این جعبه ها رو باز کنه !! حتی یکی از دخترا که هشت سال انگلیس  بوده !

زن مهربونی به نظر میاد اصلاً بد جنس نیست  و واقعاً می خواد اون چیزی که بلده رو بهت بگه ولی دلم واسه قادرمرزی با اون کفش های ده سانتیش تنگ میشه وقتی امتحان می دیم پس کی با تق تق کفشش ضرب بگیره که  سوالی یه وقت جا نمونه .

.........................................

 

دسته گله خوشبویی به آب دادم که فوق العاده است سیم کارت یه پینگ کدی داره که من اونو غیر فعال کرده بودم طی یک حادثه ناگهانی این پینگ کد فعال شده و من یادم نیست یعنی یادم هست اون قبولش نمی کنه (لابد اشتباه یادمه) حالا من چند روز بعد از اینکه سیم کارتم رو گرفتم کل دم و دستگاشو پرت دادم چون سندش و اینا به نظرم یه تیکه کاغذ و پلاستیک بیشتر نیومد حالا جالبترش اینجاست که گوشیم به نام خودمم ثبت نیست یعنی هی وریا می گفت برو ثبتش کن من گوش ندادم .

خب من موندم ....

شنبه میخوام برم مخابرات با یه نگاه سفیه اندر عاقل اینا رو بگم . یه وقت نگن دزدیدی خوبه !

...............................

آلوئه هی دارن تولید مثل می کنه و من همش دارم گلدون می خرم و پاجوش های جدید رو توی خاک می ذارم الان پنج تا گلدون آلوئه دارم در ابعاد قد و نیم قد ! ستاره ها و ماهی سفالی رو رنگ کردم زدم به دیوار و فرش جدیدی که تو راهه . دکوراسیون جدید که همش به سیلقه ی خودمه .

مزاج رو شیرین می کنه .

..........................

چقد خوبه که نیستی ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:47 توسط مینا|


Design By : Night Skin