تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست

 

بازی بازی خمیر بازی آریا .

من به یه بازی دعوت شدم از جانب این جناب

خب روال بازی به این طوره که اون شغل هایی که دوست داری و دوست نداری رو می نویسی .

 از اونجا که تو طالع ماهی که توش متولد شدم ( دی ) هم هست ا  می تونیم تو هر کاری موفق باشیم ( اگه فکر کردین هدفم تعریف کردن از خودم نبود باید بگم که پاک در اشتباهین ) .

 

۱- اول از همه دوست داشتم یه مغازه ی صحافی و چاپ و پرینت رنگی و... داشتم عاشق این سیستم کاریم  و  دستگاهاشون . ( هر چند که زیاد از فعالیت بدنی تو کار کردن خوشم نمی یاد ولی این یکی استثنا است !)

۲- دوست داشتم رهبر یه ارکستر بزرگ بودم .

۳- آشپز یه رستوران .

۴- یا یه ماشین بزرگ داشتم ساعت ها تو جاده ها رانندگی می کردم ( سلطان جاده ها میچ !)

ولی خب از اونجا که هیچ کدوم از شغل های بالا مناسب یه دختر با شرایط من نیست . شغل هایی که یکم بهترن رو می گم من اصلاْ از شغل هایی که توش فعالیت بدنی زیاد هست خوشم نمی آد وقتی به این فکر می کنم که مثلاْ معدن بخونم و پاشم برم تو معدن یا زمین شناسی (خوشبختانه از شاخه های تحصیلی من نیست ) پاشم برم سر زمین تمام عضلات وا می رن تربیت بدنی که چه بدتر من با یه کف آشپز خونه   طی کشیدن تا چند روز کتف و کمرم درد می گیره حالا چه برسه به لیسانس تر بیت بدنی تناقض بزرگه با میچ !

ریاضیات و هر درسی که موقع یاد گرفتنش یه خورده اذیت می کنن رو دوست دارم مثلاْ وقتی بعد از کلی ساعت می تونی یه چیزی رو حل کنی یا یه درسی رو که کلی تمرین کردی تا بزنیش خوب بزنی بزرگ ترین لذت دنیاست .

به خاطر همین از این علاقه ها  انشعاباتی صادر میشه از جمله .

۱- الکترونیک / فیزیک مغناطیس خیلی شیرینه ( یه روزی یه کتابی قراره چاپ کنم به اسم میچ و الکترونیک !)

۲- مهندسی پزشکی ( چون ۹۰ واحدشون با الکترونیک یکیه )

۳- مهندسی کامپیوتر ( اونم خیلی از واحد هاش با الکترونیک یکیه )

۴- به خاطر همون فعالیت بدنی گاهی به دکترای پیوسته ریاضی و فیزیک هم فکر می کنم که اصلاْ لازم نیست از جات تکون بخوری  البته اگه رتبه ام خیلی خوب بود :دی

من خودم تدریس کردن دوست دارم و چند باری هم تجربه ی جدیشو داشتم  ولی یه مشکل بزرگی دارم اینه که فکر می کنم کسی که رو به رومه و داره گوش میده گوسفنده - این شاید به خاطر اینه که اولین باری که درس دادم به چند تا تجدیدی درس دادم و مجبور بودم هر چیزی رو خدا بار تکرار کنم - و هر چیزی رو اینقد تکرار می کنم که طرف کلاْ از درس زده میشه البته گاهی اوقات وقتی یه چیزی رو توضیح می دم بدتر میشه کلاْ به نظر من خصوصیت اول یه معلم اینه که راحت فکر کنه که من این خصوصیت رو ندارم .

 

دوست داشتم جغرافیا هم می خوندم ولی هیچ وقت تو این زمینه کار نمی کردم .

 

کارای تزینی و اینا که اصلاْ گرافیک و تاریخیات و معماری اصلا

از رشته های تجربی هم خوسم نمی آد .

 

خب افرادی که من به این بازی دعوت می کنم و مجبورن که قبول کنن و راهی ندارن :

شرمین (عروسک فرنگی) . نیل (سرمه). امیر  (بابابزرگه ). بهزاد میرزایی(روزگاران) . گنزو (متلسگ) .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 19:4 توسط مینا|

 

 

دقیقاً دچارت شده‌ایم چندان که در هیچ قانون ِ "دو دو تا چارتایی" نمی‌گنجد دچارمان و دچار ما تنها دچار جهان است که دو در چار است و هشت است و من ناگزیرم از اینکه بگویم من به شخصه "به شکل ِ هشت در آمده‌ترین" خشتک ِ جهان هستم که از تمام ِحفره‌های مرتب اصیلترم و اصالت ِ من حتی از دچار تو، گرفتار‌تر است، هرچند که اسارت ِ تو از اصالت ِ من دچارتر.
و من به کلمات ِ محترمی که در آغوش ِ تو بر دیوارهای محترم نوشته‌ام احترام می‌گذارم و به کلمات ِ محترمی که در گوش ِ من خوانده‌ای احترام می‌گذارم و به بوسه‌های محترمی که تفسیر کلمات ِ روی دیوار را در گوش من، تلفّظ می‌کرد احترام می‌گذارم و در کمال ِ احترام بوی محبت‌های قهوه‌ای رنگت را سه بار لای سمبوسه های خجالتی می‌پیچم و سمّ گوارای تو با تفسیر کلمات ِ زیر سایه‌بان ِ هشت ِ تو را که انگار به میدان آزادی ِ تهران می ‌ماند را سر‌می‌کشم به امیدی که باد بیاید که ما را صبا قول ِ مساعد داده‌است که بیاید و گره از زلف ِ تو و گیس ِ تو و جعد ِ نگاهت، بگشاید، برود.
بی‌تعارف من یک‌واحد "هنوز" هستم هنوز.
و "هنوز" یعنی برای "آنچه نیامده‌های پشت بهار" دلخوش کردن ِ بی‌قرار
و بدینترتیب من هنوز یک‌فقره "دلخوش ِ بی‌قرار" هستم خانوم دکتر!
من یک "تو"ی ناخالصم با ضریب همگنی بینهایت و ضریب همزمانی یک، که تو مست شرابی و من خانه بر آب و "بر آب" یعنی من یک دلخوش بی‌قرارم با یک‌دستگاه انبر کلاغی برای گشایشهای موضعی، خراب.
بعد از کلی زحمت، و تایید سیصد‌ساله‌های مغرور، من یک نفر کلاغ هستم قار قار.
و مهّم نیست که انبر دارم یا ندارم. که ندارم
پر می‌زنم روی جاده‌هایی که رفته‌رفته به هم دور می‌شوندها را قار قار.
با انگشت اشارت به اشاره های دور در مسیر رود که سبابه‌ی تو عجب سبابه‌ایست خانوم دکتر!
سبابه‌هایی برای اثبات ِ اشارت ِ اتصال به کبریای کبیر، سبابه‌هایی برای مسیر ِ "ای متّهم" و سبابه‌هایی برای سوراخ ِ سد که خلقی خانه خراب و خلقی دگر بر آب، فریاد از پطروس ِ دل‌کباب که فروهشته بود و دل‌کشته.
من از شیار ِ قرصهای آسپرین که سرماخوردگی‌های ِ کودکی ِ مرا به دو قسمت مساوی تقسیم می‌کند به سوی شیار ِ بین سینه‌های تو که دست ِ بر قضا، بزرگسالی‌های تو را به دو قسمت مساوی تقسیم می‌کند، چشمهای ناقلایی روانه می‌کنم که انگار "برفهای آخر اسفند از میان‌ ِ شیار کوههای بلند، آب می‌شوند و جاری می‌شوند و دریا می‌شوند" را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده باشم.

من "به دریا سنگ می‌اندازم"های کودکی را که هر که حلقه‌اش بیشتر مَردتر، فراموشم نمی‌شود که نه اثبات موج بود و مولکولهای آب و نه برهان خُلف بر "سنگ که بر باد می‌زنی را حلقه‌ای نه"
باد می‌آید و می‌آید باد، و باد، آب نیست که سنگ بیندازی و حلقه بشماری برای شمارش کروموزومهای مردانگیت که اوّل!
باد می‌آید و می‌آید باد که حلقه کند زلف ِ زنانگیت را و هر که حلقه شمارد و گمراه‌تر شود از بوی زلف ِ تو، اوّل!
باد می‌آید و حلقه می‌کند تمام شامپوهای سان‌سیلک و اسکالا و پنتن را که راست می‌کند رفتار ِ نامتجانس ریشه‌های مجعد ِ زلف تو را که باد، دشمن سشوار است و امان از آقای ادیسون!

 

از خوابهای یک دیوانه در جهان مسطح

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:10 توسط مینا| |

 

.......................................

و هنوز گاهی  وقتی از بین اعتقاداتم و دلم که شاید ابعادش اندازه مشتمه
ولی حجمش کمی بزرگ تره
اولی را انتخاب می کنم
دلم می لرزه
می تپه
و گاهی سرکشی می کنه

اما راضیم .
..................................................

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:5 توسط مینا| |

 

اگه یه چیز بوده که تنها لذت زندگیه اونم حس مفید بودنه . حس خدمت کردنه حالا مهم نیست کجا باشه به کی باشه مهم اینه که یه گوشه از این دنیا رو بگیری و وظیفه ات رو انجام بدی در قبال یه تیکه روحی که توی بدنته .

نمی خوام نق بزنم یا از شرایط کشوری بگم که تک تک نکاتش رو همه افراد از همه افکار شنیدن یا بهش فکر کردن زجر کشیدن یا گفتن به من چه یا گفتن خب همینه که هست پس بهتره باهاش بسازم .

ولی یه چیزایی اینقد سخته که وقتی بهش فکر می کنم بغضم می گیره .

خیلی سنگینه که تو رو تو رده کسی بذارن که هیچ وقت سختی هایی که تو کشیدی رو نکشیده .

هیچ وقت از تک تک خوشی هاش نگذشته (خیلی چیزا که وقعاً ازشون لذت برده) که بتونه مدرسه ای که چفد برای ورود بهش زحمت کشیده نگه داره .

خیلی سخته که تو وقتی یه امتحان کوچیک می دی که از سازمان میاد کلی کوفت و زهر مار بخونی که  معلوم نیست اصلاً از اونا میاد یا نه ؟

 نکنه بیافتی یا اینکه نمره ات کم بشه که بعدش گیر خودت نیافتی و خودت رو سرزنش نکنی و بعد نمره تو رو با نمره بیست خودش که از یه امتحان ماست گرفته مقایسه کنه .  

 

خیلی زورم میاد برای شش سالی که این طوری گذشت .

 

نمی دونی چه سوزشی داره که رتبه ات ۴۹ باشه بعد پزشکی همدان قبول شی و کنار کسی بشینی که رتبه اش ۳۲۰۰ بوده . تو بتونی کتاب ها رو همه درس بدی و اون هنوز حتی ندونه که چی تو کدوم کتاب بود .

 

بعد تو رو با گوش های دراز فرض کنند و بگن که دانشجو های غیر بومی درصد مشروطیشون زیاده ! در حالی که می بینی دانش آموزای خوابگاهی همیشه زرنگترین های کلاس بودن چون مهمونی نمی رن مهمون ندارن  مامان باباشون باهاشون نیستن که دعوا کنن و...

نمی خوام بگم این نا برابریه می خوام بگم این ظلمه .

 

برام مهم نیست من چی میشم . به همون دلیلی که تو جمله های اول گفتم من کارایی که می تونم انجام می دم  ولی با تمام دلم حس می کنم که وقتی رویا هاتو ازت می گیرن تازه رویا هایی که استحقاقش رو داری چقد سوزش داره .

کسی پماد سوختگی خوب سراغ نداره؟؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:12 توسط مینا| |

حالا مهم نیست

که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که آمدی

یک دستمال سپید

پاکتی سیگار

 گزین شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است

.....

و اما حرف های همیشگی مامان

از خانه که آمدی

شیر گاز رو بده پایین .  کلر رو خاموش کن. آبگرمکن رو کم کن . در رو قفل کن . حواست باش در سطل آشغال بسته باشه . پنجره اتاقت باز نباشه  ...

.............................

صدای معین رو که می شنوم کهیر می زنم تمام طول این تابستون این پارک رو به رو هر شب معین می ذاشت  یه شب نشنوم خوابم نمی بره .

با حکمه صفا کن درد و غم و رها کن ...

لحظه ها رو با تو بودن ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط مینا| |

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:25 توسط مینا| |

 

 می خوام خودم رو دوست داشته باشم .

اگه این بعد  درونی بذاره .

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:37 توسط مینا| |

 

نیاز

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:24 توسط مینا| |



شاید روزی برای قضای این روزها کلی زندگی کردم .
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:13 توسط مینا| |

 

یه ماه و نیم منتظر این کتاب موسویم که حداقل برسم تا آخر تابستون بخونمش .

حالا از پنج شنبه  که خریدمش گلاب به روتون یا حالت تهوع داریم یا دستشوییم یا تب داریم کلاً از کار و زندگی افتادیم !

همه هم یادشون افتاده که پایان دوره ی آموزشیشون امتحان بگیرن .

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:12 توسط مینا| |

 

پری شب خواب دیدم که سنم زیاده (حدوداً سی سالی داشتم ) داشتم می رفتم لندن .

حیف این نیلوفر زنگ زد نذاشت زنده  اونجا رو ببینم !

(هنوزم هواییم)

................................

ای بترکی تلویزیون با این برنامه هات چند هفته پیش این برنامه ی چراغ خاموش رو دیدم ولی هنوز این آهنگ مسخره اش تو ذهنمه .

چراخاموشچراخاموش...

..........................

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:28 توسط مینا| |

 

خب دوران تعطیلیت به پایان رسید و من دوباره شدم همون میچ قبلی . خوشحالم که امروز بعد از یک ماه و اندی دوباره حوصله دارم حرف بزنم و چون کسی نیست که به حرفام گوش بده بشینم اینجا و تایپش کنم .

خب حالا چرا دوباره نطق من باز شده به چند دلیل .

۱- دیگه کتابخونه نمی رم و میشینم خونه می درسم و من چون دیگه هر روز اون دختر مانتو سبزه رو نمی بینم خیلی سر حالم که بسی باعث "ی و ب س ی "میشه .

۲- دیگه کتابخونه نمی رم و خیلی از کلاس ها داره ته می کشه .

۳- آخی چقد خوبه که دیگه کتابخونه نمی رم . و بالاخره تونستم محدود هایی برای افراد تعیین کنم که همیشه مجبور بودم بهشون سواری بدم .(شرمین به خدا بیای بگی منظورت منم می رم تو دیوار ها!)

۴- از دست خیلی از دوستای مزخرفم که خیلی احساس نمک می کنن راحت شدم . و حسابی براشون جبران کردم (شاید یک ژستی رو در این باب هوا کردم .)

 

۵- هوا خنک شده و این خیلی خوبه چون هم اخلاق من خوب میشه  و هم پاچه ی ملت سالم می مونه .

۶- مامان بابا و تورج دارن می رن مسافرت یه چند روزی و من و نیلوفر می مونیم :دی

۷- خیلی از کارایی که مدت ها بود باید انجامشون می دادم و برام سخت بود رو انجام دادم

 

داشتم می گفتم یه وقتایی تو زندگی پیش میاد که دوست داری بری تو درون خودت یه سیر و سفری داشته باشی که بدونی اون تو چه چیزای خوبی داری که به درد بخوره و وقتی که میگردی و می بینی که هیچ خبری نیست و با یک تابلوی بزرگ تعطیل است رو به رو میشی یه چند روز گیج می زنی ولی بعدش حالت کاملاً خوب میشه و مدام به خودت قوت قلب می دی که تو آدم صاف و ساده ای هستی.

 و بعدش کاملاً رفرش می شی .

و در این راستا تصمیماتی هم گرفته شده . دیگه گنگ نمی نویسم چون  وقتی خودمم می خونم چیز زیادی نمی فهمم .

...............................................................................

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:23 توسط مینا| |

 

تی شرت اسپریت اصل خفنی

 رو که دوست دخترش بهش کادو داده

 رو داده داداشش با خودش برده سر بازی !

بعد میگه داداشم بود نمی تونستم چیزی بگم!!!

باورم نمیشه .

.........................

سیگنال دروغ بهم می رسه . روم نمیشه چیزی بگم .

 .........................

هندوستان...

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:27 توسط مینا| |

 

فیلت که یاد هندوستان بکنه

 یا باید برداریش ببریش هندوستان

 یا باید اینقد براش خاطرات هندوستان رو تعریف کنی که بیخیال بشه !

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 19:40 توسط مینا| |


Design By : Night Skin