تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست

 

یعنی میشه آدم سرد و گرم زندگی رو  بچشه و بعدش کلاْ چشاییشو از دست نده ؟؟

 

احتمالاْ خیلی نادره . چون هر کسی که دیدیم این طوری بوده!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:15 توسط مینا| |

 

لازم نیست زیبا ببینی فقط زیبایی ها رو ببینی تر کوندی!

 .................................

 دوست داشتیم حال به ملکوت کبریا بپیوندیم ولی ساعت هشت تا دوازده مجبور نباشیم سر کلاسشان  بنشینم

که زهی زجر است و درد .

 

..................

سی ام :

امروز هر چقد رضا زنگ زد حرف بزنه با اینکه می دونم مشکل داره با خانمومش بر نداشتم . و بعدش طی یک اس ام اس بهش اعلام کردم که برو با خودش حرف بزن هر بار که می شینی درد دل می کنی کل ناراحتیت می ره بدون اینکه دلیلش بره واسه همینه که دوباره تازه میشه و می افتی به درد دل کردن .

یاد بگیر حرف خونه ات رو بیرون نیاری . دقیقاْ احساس می کنم روی منبرم و هنوز هم پایین نیومدم هیچ وقت دوست ندارم چیزایی رو که فکر می کنم بگم یا بنویسم یه حس بدی دارم . (این پاراگراف برای افزایش درک بود مگر نه فقط می خواستم به این پست اضافه کنم "یه حس بدی دارم" .!)

این ملت بیخیال ما بشن زندگانی درست میشه . 

و من هنوز هم برای تعیین کردن حریم ها مشکل دارم و سختم است .

هر چقد فکر می کنم یادم نمیاد مورد اول پست قبل رو واسه چه موردی نوشتم فقط می دونم که اون لحظه داشتم بهش فکر می کردم!!

...........................................

   پ.ن:  حتماْ بخوانید مطرود

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:7 توسط مینا| |

 

یه موقعیت هایی هست که باید بپری مگر نه یه عمر بهش فکر می کنی .

.......................................

چقد از شوخی هایی بی مزه خوشم نمیاد سر کار  گذاشتن کسی به مدت طولانی بعد بفهمی کی بوده دوست دارم با نیزه برم تو ذوقش که اینقد احساس با مزگی می کرده !!

.........................................

بعضی وقتا اینقد دلم می سوزه . اینقد زیاد می سوزه از خودم تعجب می کنم . ولی دلم می سوزه .

چند روز حالم رو می گیره .

....................................

عینه پنبه ای هر چقد بیشتر بهت فکر می کنم بیشتر تو دلم باد می کنی پس کلاْ صورت مسئله رو پاک می کنیم . خیلی از چیزا هستن که تو هم حل نمی شن به خاطر تفاوت قطبیت حلال و حل شونده مثل مشکل تو    تو ذهن من .

..................................

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:21 توسط مینا| |

 

من از تو رویامو می خوام




نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:50 توسط مینا| |

 

یک موجودی شدم هر کی رو که احساس کنم یه خورده داره تو زندگیم اذیت می کنه .

یا کاری می کنه که خوشم نمی آد کات می کنم .

.........................................................................

دختره خیلی شیرینه وقتی می رم بیرون خوابه  ولی بعدش که می رم رو سرش بوسش می کنم بیدار شه تو دلم احساس می کنم که چقد دوسش دارم . یه وقت عروسی نکنه هر کی عروسی کرد بد شد

بعد هی تند تند حرف می زنه و چیزای مختلف رو تعریف می کنه منم که نا ندارم حرف بزنم ولی خوشم میاد حرف می زنه .  از ماجرا های استخر   انسان ها متفاوت در استخر و و و ... می گه .

 

آخر شبم وقتی دارم بالا درس می خونم با کتابش  و دو تا چایی میاد بالارو تخت دراز می کشه و این چیزای عجیب غریب رو می خونه که من هیچ وقت یاد نمی گیرم بعد از چند ساعت جامون عوض می شه اون میاد پشت میز و من نمی دونم که کی می ره بعضی وقتا هم صبح که از خواب بیدار می شم می بینم با پتو قهوه ایش کف اتاقه .

روزای خوبیه این روزا .

 

..............................

اهههههههههههههههه باورم نمیشه رتبه اش ۶۰۰ شده این موجودخیلی با هوش بود . می خواد سال دیگه بمونه .

دست و دلم می لرزه .

ما چی میشیم؟

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:30 توسط مینا| |

 

حوصله ندارم حرف بزنم چه برسه به اینکه تایپ کنم!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 19:54 توسط مینا|

 

خیلی جالبه که براتون مهمون بیاد ازتون بپرسه قبله کجاست . بگی نمی دونم بعدش کلی حساب کنی که حالا آفتاب از کجا در میاد دست راستم اونجا بعد  ...

(  به قولی این دو معنی داره :که هیچ وقت نماز نخوندی مهمومن نماز خونم نداشتی!!)

بعدش یادت بیافته چادر نماز نداری اصلاْ یه دونه هم چادر از هیچ مدلی ندارین .

 

و جا نماز هم ندونی کجا باشه !!

 

......................................

پ.ن: بشمارم چند  تا ستاره که ببینمت تو خوابم . بیا با من قدم بزن تو کوچه ی ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:8 توسط مینا|

 

 

باید تلافی کنم مگر نه می میرم .

 ...........................

پ.ن: کافه پیانو رو خوندم به نظر منم عالی بود . ولی هنوزم اگه قرار باشه بهترین رو انتخاب کنم می گم ابریشم .

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:33 توسط مینا|

ساعت 11 تا 7 بیرون بودم پی کار و بار همیشگی و زندگانی بسیار سر کلاس ها خوش گذشت بهتر از هر روز دیگر. بعدش رفتم پیش دن واسه شام و بعدش و اینا . تو راه تاکسی که سوار شدم رضا زنگ زد دلم یهویی ریخت پایین این موجود زنگ نمی زنه مگر اینکه قرار باشه اتفاقی براش پیش بیاد . آخرای مسیر پیاده شدم که بتونم آروم آروم بیام پایین تا رضا حرفاش تموم شه . رسیدم دم خونه ی لادن دیدم تموم نشده حرفاش , رفتم از کوچه پشتی دوباره اومدم دیدم بازم تموم نشد آخرش رفتم قسمت آبیدر و یه خورده دیگه رفتم دیدم داره شب میشه می گم رضا از صبح کلاس بودم خسته ام می گه من مهم ترم می گم داره شب میشه می گه خب دیگه زودی برو خونه امان از دست آدم متعصب!!!

مثل همیشه باید یه ساعت کالبد شکافیش کنی تا بگه چه مرگشه ! زنگ می زنه منتظر می مونه تا تو موقعیت پیش بیاری حرف بزنه خودش هیچی نمی گه جداً این ویژگی به شدت خسته کننده و جالبه !!



از زنش میگه و مشکلاتی که یه مدته سر باز کردن........................................................................ ........................................................................................................................................
........................................................................................................................................

حیف که نمی تونم تعریف کنم وبلاگم فیلتر میشه اصلاً اصل موضوع هم ایراد داره . ولی خب آخرش راضی شد که رفتارایی که دوست داره رو به خانومش بگه .
یه حرفی چند ماهی بود که رو دلم مونده بود که آخرش بهش گفتم . " زن آفتاب مهتاب ندیده همینه عزیزم "


پسرک رفتارای جالب خیلی زیاد داره یعنی اگه خانومش یه ذره دقت کنه می تونه خیلی از زندگی لذت ببره ولی چه میشه گفت !!!



آخرش ساعت 8:30 میرم خونه لادن و تا 9 حرف های پراکنده و اینا بعدش رفتیم که یه رستوران جدید ایتالیایی هست که تازه باز کرده رو امتحان کنیم منم که دیگه بلکل مغزم پرچم تعطیلیت رو علم کرده بود یارو صاحبش اینقد مسخره حرف می زد و کشش می آورد که قه قه زدم زیر خنده خوشم اومد وریا هم نتونست جلوی خودش رو بگیره خندید حالا هی لادن حرص می خورد بعد از اینکه اون غذا های مسخره رم آوردن گذاشتن یه چند تا دیوار پلاستیکی مثل این تزریقاتی هست گذاشتن دورمون اَه اَه این لادن و وریا هم اینقد کثیف بازی در آوردن این غذای تو دهن اونو کشید این خورد این رشته های ماکارونی رو این از دهن اون در آورد این خورد که پاک حال ما رو به هم زدن بس که از سر و کول هم بالا رفتن ....




..............................

پ.ن: امروز کادوش رسید . بازم تولدت مبارک .
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:1 توسط مینا| |



- داره زنگ می خوره .
نیلو کیس و بردار دیگه خوشو کشت !

پ.ن:یه نرم افزاری روی کامپیوتر نصب کردم که وقتی تلفن زنگ می خوره کامپیوترم زنگ می خوره!

پ.ن2: بی قرارم

پ.ن3: ؟؟؟؟؟
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 7:42 توسط مینا|


چقد دوست داشتم فردا پیشت بودم




نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:33 توسط مینا| |


گاهی اوقات یه لحظه فکر می کنی که همه چی اشتباه بوده .؟

آیا؟

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:19 توسط مینا| |

وقتی زیاد اجتماعی میشم وقتی با افراد رابطه ام بیشتر میشه و از لاکم در میام حس می کنم موزیم .
لفظ موذی براش درست نیست ولی از اینکه به حرفاها گوش می دم به خاطر اینکه محدوده ی آگاهی من نیست زیاد حرف نمی زنم این حس بهم دست میده چون هیچ وقت تو ذهنم درباره چیزایی که مردم بهش میگن چهار چوبه اخلاقی ارزشی قائل نبودم و افکار یه فاحشه رو دارم .

نمی فهمم چرا باید کسی که کسی رو دوست نداره ولی چون زنشه یا شوهرشه پس کارش اشتباه نیست ولی وقتی دو نفر که این چند تا لغت عربی رو ندارن اشتباه که با هم باشن .

نمی فهمم که چرا باید یک موجود اینقد ذهنش به این موضوع مشغول بشه که ساعت 1 ظهر زنگ بزنه به برنامه ی خانواده و بپرسه که " من اگه وقتی دارم وضو می گیرم پام خیس شد باید خشکش کنم بعد مسح کنم یا همین طوری خیسم مسحش کنم قبوله؟" یا بپرسه " من با شوهرم رفتم مسافرت روزه نگرفتم تو ماه رمضون بعدش قضاشم گرفتم باید کفاره هم بدم یا نه "؟

نمی فهمم که اگه خدا خالقه چرا باید زیر صد تا چادر و مانتو قایم بشی وقتی می خوای باهاش حرف بزنی؟

نمی فهمم که چرا باید من خودم رو بپوشونم که پسر مردم تحریک نشه مگه وقتی بدن من زیر اون همه لباس عرق سوز میشه به اون ربط داره ؟

نمی فهمم مکه با بت های زمان ابراهیم چه فرقی میکنه ؟

نمی فهمم چرا فکر کردن رو از خودشون گرفتن ؟

نمی فهمم چرا به جای اینکه اجتماعی زندگی کردن باعث لذت همدیگه بشه باید اینقد فشار های روانی کوچولو کوچولو برای هم ایجاد کنیم که همه از درون تخریبن .

نمی فهمم چرا باید وقتی تو خیابون راه می ری قیافه ی هیچکی خوشحال نباشه ؟

نمی فهمم چرا دارم این حرف ها رو میگم .

..................................
پ.ن: من نه عصبانیم نه ناراحت از شرایط بهترین روزای عمرمم می گذرونم ولی گیجم !
ولی این روزا وقتی هفت میام خونه تا 11 که میخوابم هیچ کاری ندارم برای انجام دادن به جز فکر کردن باید فردا برم یه چیزی بخرم تو این بازه بخونم فکر کنم برام بهتر باشه !




نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:33 توسط مینا| |


این روزا یا دارم درس می خونم یا سر کلاسم یا خوابم میاد یا به فکرشم . چهاردهم تولدشه .
دوشنبه کلی رفتم خرید و شبش تا چهار نشستم جعبه درست کردم و سلیقه ریختم .خدا کنه خوشش بیاد .
همش دارم به یه چیزایی فکر می کنم که خیلی مدته تو دلم گم شده اند .
خوشحالم بابت لحظه هایی که واسه دلم صرف می کنم وسط این همه کار مختلف .





پ.ن: بعد از اینکه بهش دادم یه پست ازشون می ذارم .
با یکم جزئیات بیشتر .

تولدت مبارک باشه پسر


نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 20:5 توسط مینا|




.....................................

بدون شرح !




.............................................

پ.ن: این ذهن بنده بد جور از صبح تا حالا که رتبه ها رو دادن داره مقایسه می کنه .



نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 20:44 توسط مینا| |

درد خوش می دونید چیه .

یه چیزیه بیخ دلت با اینکه ناراحتت می کنه ولی خوشاینده .


..............................................
بخوانید:
1
2
3


ادامش هم توی پادداشت های قدیمیش هست .

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:19 توسط مینا|


تا ایستاده ای بنشین و تا نشسته ای بخُسب 
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 16:30 توسط مینا|


میگم یعنی واقعاً توی اون گردی روی گردنش چی می گذره ؟
میگه نمی دونم ولی خیلی دوست دارم این لایه ها رو کنار بزنم.
میگم بعد فکر کن این لایه ها رو کنار بزنی زیرش یه تابلوی تعطیل است ببینی چه حسی پیدا می کنی .


...............................................................................

همیشه حس هام من رو به جاهایی بردن که آخرش ضرر کردم درسته برام تجربه های خوبی بودن ولی حق بده که به حس هام اعتماد نداشته باشم .


...................................................

خیلی جالبه هر کتاب فروشی رفتم که کافه پیانو رو بگیرم گفتن سفارش دادیم برامون بیاد تازه چاپ شده آخرش هم پیدا نکردم خیلی مشتاق شدم بخونمش .

بچه های المپیاد که برای میان اردو برگشتن واقعاً قیافه شون فرق کرده  !!!!



................


وزن کم می کنیم . بسیار در این یک ماهه وزن کم کرده ایم . و همچنان ادامه دارد .

.........................................


و چقد با محیط دخترا و زنا غریبم انگار نه انگار از اول عمرم دختر بودم و تو محیط دخترونه بودم دقیق که نگاه می کنم نبودم چون هیچ وقت از محدوده ی با مهسا بودن اون ور تر نرفتم .

و چقد توی این محیط راحت نیستم .


...........................

روزا می گذره با فکری که اثرش به گذشته باز می گردد .
ولی هنوز زنده است .

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 20:36 توسط مینا| |


Design By : Night Skin