تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست

!بیماری جدیدی به ما نسبت داده شده است که بسیار از اسمش خوشم اومد به رشته ای هم که قراره بخونم ربط داره کامپلکت الکترا، : دی
والا ما رابطه مون بابا بابامون زیاد جالب نیست ولی حرف لجبازی که میاد وسط یه چیزی میشه !!


.........................

دیشب خونه این بودیم
بسیار خوش گذشت !

یه موجودی داره گِژه
گِژه گژه چاو رشه ( معادل فارسی: پریشان پریشان چشم سیاه : دی)

واقعاً با مزه است وقتی میدنش دستت یه مشغولیت واسه آدم ایجاد می کنه همش این مدلی اون مدلیش می کنی یه شکل دیگه میشه .

خلاصه اولین اسباب بازی که به دلم چسپش پیدا کرد !







.............................

ما این وسط شده بودیم ساقی ازهم جدا شدن کادویه روز تولد رو داده بود من بدم به دختره . آوردش دم در کلاس منم با خودم بردمش داخل تمام کلاس رو بو گرفته بود آقا یه بویی می داد که نگو .

دم در من حالا عجله دارم زود برم تو کسی نیبنتمون سفارش می کنه بلوزه تنگه بهش بگو فقط واسه تو خونه بپوشه دوست داشتم یه چیزی بگم باز نشد حالا بمونه دفعه بعد .
بعدش کلی اس ام اس زده که بده بخونتش واسه تولدش . حالا چند شنبه است سه شنبه است تازه پنج شنبه تولد خانومه منم داشتم می مردم فکر کنید یه علامت پاکت اون گوشه سه روز بمونه و نتونی بخونیش دلم داشت در می اومد تازه فقط این نبود بس که ملت می گفتن این چیه چرا نمی خونیش دق کرده بودم .

می گم مهسا آخه به من میاد این همه کادو بگیرم مامانش شک نکنه . میگه تو بپا شب نذاریش زیر تختت بوییدگی می گیری خلاصه دل ما هم خواست ولی خب ای دل بشین سر جات فقط از اینا کم داری !!!

.........................................


خودنمایی
جدیداً یاد گرفیتم برای راه رفتم روی اعصاب این وریشه یکی از همکلاسی هامونه قبل از اینکه بریم سر کلاس دیفرانسیل می خونیمش با مهسا و تمرین حل می کنیم بعد می ریم ردیف جلو میشینم همین که سوال میده حل می کنیم فرتی جواب می دیم بعد این وریشه حرص می خوره من کیف می کنم . بعضی وقتا هم یه روشایی به ذهنم می رسه که اون از همه بدتر .

یک خودنمایی شده که نگو !

این سیستم لجبازی یه چند روزی هست که فعال شده . چی کارش میشه کرد .
خدا می دونه .

...............................

دلتنگتم
:(



نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:43 توسط مینا| |

میچ خسته نبوده و نیست .
پس حرف مفت نزن !

..............................

دیروز رفتم از حرص مامانم که شده یه سری لوازم اصلاح واسه بابا خریدم و صبح زود ساعت هفت امروز رفتم جلو چشم مامان بغلش کردم و بوسیدمش و بهش دادم هر چند که تا الان یه کم مامان زیاد محلم نمی داد ولی خب از بس که خوشحالم که دارم لجبازی می کنم اصلاً مهم نیست !
.........................

بعضی وقتا از بعضی از حس هام می ترسم می دونم که من رو به اونجایی می بره که نباید ببره .
بعضی وقتا باید ار بعضی چیزا و کارا که دوست داری راحت بگذری و بعضی وقتا باید کاری بکنی که دوست نداری .
اصلاً مهم نیست .

.................................

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .

.................................

این روزا نوت موبایلم بهترین جا برای زندگی کردنه .
..........................

چیزی نمیشه گفت دلایل منطقی دارند .
که البته پذیرایی ندارد در دل ما !



نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:1 توسط مینا| |



خیلی از آدم ها  واقعاً مثل شیرینی هستن شیرین اما زود ازشون  سیر میشی!!
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:56 توسط مینا| |


امروز بهترین روز زندگی میچ بود !

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:46 توسط مینا|


هیچی قشنگ تر از این نیست که صبح که بیدار میشی ببینی مهسا اس ام اس زده که ایوبیان بهم زنگ زده کلاس فردا صبح تشکیل نمیشه . بعدش با خیال راحت می خوابی .
بعدش با لذت بشینی گوگل ریدرت رو بخونی و از ساعت 11 روزت رو شروع کنی.

به من لذت بود .



.............



نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:41 توسط مینا| |

ساعت هفت صبح که با مهسا می ریم تا ساعت 9 ساعت نه می رم پیش شاه جانی دلم تا 11 . یازده باز می آم تا 1 هستم بعد جام رو عوض می کنم تا پنج و نیم بعدش پنج و نیم تا هفت پیش جهانتابی دلم .
هفتم آش و لاش میام خونه !

دوش می گیرم شام می پزم برای فردا ناهار   لباسام رو آب می کشم که بوی عرق گرفتن به گلدون های عزیزم آب می دم با نیلو کل کل می کنم نت میام و ساعت 12 می خوابم تا صبح فردا که روزیست قشنگ تر از دیروز .


 ..................................

و این همه از برکت وجود تو بود که من تمام مشکلاتی که برای هم سنی هایم سوال و چیزی است کشف شدنی برایم مسخره شده اند .

میچ ازت سپاسگزاره .



نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:15 توسط مینا|


بعد از دو سال برای اولین بار با لذت نشستم پای تلویزیون و تا آخر یه برنامه رو نگاه کردم بدون اینکه سر سفره ی شام یا نهار باشم واقعاً که گیرا بود .

مشق شب  از کیا رستمی .
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:44 توسط مینا|


هیچی نمی تونه مثل حدود شش ساعت بحث کردن و آخرش هم متوجه نشن چی می گی از آدم انرژی بگیره .
آخرش گفتم بیخیال تو که نمی فهمی من چی می گم هر کاری دلت می خواد بکن !

.........................

این روزها  هر کسی را می بینم تعطیل شده  مثل اینکه واقعاً تعطیلات تابستانی شروع شده .   است؟

............................




نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:28 توسط مینا| |

روزای معمولیه روزایی که از صبح تا شب بیرونم
روزای معمولیه روزایی که بین کتاب ها می گذرونم
روزای معمولیه روزایی که گرمن
روزای معمولیه ...

.......

روزای معمولیه این روزها .
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:7 توسط مینا| |

سلام فاحشه!

هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه… دعایم کن!



.....................................

من ننوشتم نمی دونمم مال کیه هر کی می دونه بگه تا بنویسم اسمش رو .

فقط می دونم از تو نوشته هایی که  شهره جمع می کنه  پیداش کردم .
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:49 توسط مینا|

 

 

شکست غم روزگاران بد جور خوش است !

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:19 توسط مینا| |

از ماشین که پیاده میشیم اشک هاش رومی شه تو تاریکی دید بعدش سرش رو می ذاره روی پاهام عین یه بچه اشکاش کم کم شلوارم رو خیس می کنه نمی تونم این جوری ببینمش خیلی ریلکس دلداریش می دم بعد از اینکه می خوابه بیدارش می کنم تا بره تو رختخوابش بخوابه حالا اون که خوابه و من که اشکام وای نمیاسته.

تنها نقطه ضعفم دیدن تو این جوریه واقعاً دلم رو ملتهب می کنه.
.....................................
موضوعات جدید هست که باهاشون درگیر شدم یه خورده زیادن ولی به خاطر اینکه بتونم از پسشون بر بیام به سنگدلی نزدیک تر میشم . سخت نیست اصلاً هم سخت نیست اولش یه ذره مقاومت نشون می دم ولی بعدش خیلی خوب راه میام .

یه ذره پام می لرزه قبلاً به این که فکر می کردم اگه از همه جاببرم بازم تو هستی دلم گرم بود ولی الان واقعاً ....
چند روزی هست از موری خبری ندارم خیلی خوبه وقتی حالم خوب نیست , نیست . این مورد رو شانس آوردم

.................................
امروز رفتم دکتر یادت بمونه میچ
...........................
چقد اینجا رو دوست دارم
.....................

بیا ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه می خواد ...

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:37 توسط مینا|

 

از زن بودن .

.................................

زنده ام به بودنت هرس گاهی در خوابهایم .

به همین زودی می آیم .

 

چیزی نمانده است .

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:31 توسط مینا|


رضا زنگ می زنه .
درباره زندگی جدیدش با خانمش می گه .
می گه که دختر خوبیه هر وقت بخوام هست خیلی مهربونه .... ولی دلم پیشش نیست .


حرفش رو با تموم استخونام درک می کنم .
از سارا می پرسم ازش خبر نداره می گه که می خواد فراموشش کنه تا راحت تر بتونه به خانومش برسه .
درباره تو می پرسه تویی که هنوز از رفتنت خبر نداره از بی معرفتیت می گه که حتی بهش زنگم نمی زنی .
میگه هنوز باهات حرف می زنم می گم نه یه چند ماهی هست که ازت خبر ندارم متعجب می گه چرا ؟ باورش نمیشه که دیگه چیز جذابی برام نداشتی که ازت خبر ندارم می گم باور کن دیگه چیزی نداشت و نداره .
قطع می کنه و بعد از یه ربع اس ام اس می ده که خیلی بی معرفتم که درباره ی رفتنت بهش نگفتم .

عجیبه طریقتتو شریعتی که باهاش زنده شدم جون گرفتم چیزایی رو تجربه کردم که هیچ وقت کسی نداشته چیزی که از ته قلب بهش ایمان دارم رو ول کردم .

کجایی!
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:35 توسط مینا|

نیل با اینکه خیلی زود زود می ره و میاد ولی بازم روزایی که میره تا چند ساعت دلم می گیره دروغ چرا!

هر چقد فکر می کنم نمی دونم دلم چی می خواد و دقیق تر که فکر می کنم می بینم هیچی نمی خواد امروز کلی کارای متنوع انجام دادم تا حالا کل اتاقم رو تمیز کردم و مراسم مورچه کشون اجرا کردم لباسایی که گذاشته بودم با دست بشورم رو شستم کتابخونه رو چیدم کولر رو درست کردم . حالا هم یه سری تست گذاشتم حل کنم که مبحثش جالبه خدا کنه برم سمتشون .

.............................

هر وقت که می خوام نیستی .
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 17:13 توسط مینا| |


هر وقت تو اتاق من رو بدنت احساس قلقلک کردی بدون که داره یه مورچه روت راه می ره!

اتاقم پر از مورچه شده . تو این یه سال که تو اتاقم بودم سعی کردم اصلاً اذیتتون نکنم و نکشمتون ولی مثل اینکه شما همش زیاد میشین .

چند روز دیگه باید به خاطر ازدیادتون اتاق رو تخلیه کنم که یه وقت اذیت نشین .


......................................................
پ.ن : امید است آلمان دلم ببره . یوهوووووووووووووووووووو


نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:30 توسط مینا| |


تا حالا با یه حلزون بازی کردین ؟
هر چقد بیشتر باهاش بازی میکنی تا از تو خونه اش در بیاد بیشتر می چپه اون تو .
بالاخره بعد از کلی بازی امروز بعد از ظهر تونستم تو رو بیرون اومده از خونه ات ببیمن. واقعاً خودت رو ببینم!

................................

احساس کردن بدن نرم حلزون خیلی دل انگیزه !
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 16:32 توسط مینا| |

- بهش می گم تو که پیشت هست بهش بده تا بعداً خرد خرد بهت پس می ده .
- می گه نمیگیره .
- آخه این جوری از  فشار بین کار و درس نمیره از کم خوابی می میره  که .
- می گه در عوضش جدیداً بغلش بوی لیموی تازه می ده !
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:28 توسط مینا|


زکات زیبایی عرضه آن است .



نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:22 توسط مینا| |


صبح که کلاس فیزیک داشتم با شاه جانی دلم (!) بعدش که اومدم خونه برنامه ی بقیه ی کلاس ها زنگ زدم و ساعت کلاس ها و شهریه هاشون رو پرسیدم ( اصلاً فکر نمی کردم اینقد بشه!!)
بعدش ثنا زنگ زد که بیاد پیشم دیدم دم دره اومد بالا و چنان صحنه ی اتاقی روبه رو شد که آبرو برای خاندانمون نذاشتم بعدشم کلی سرش نق زدم که خاک بر سرت چرا اینقد زود می گی که میای!! این اولین باری که یکی از دوستام پا به خونه ی ما می ذاشتن (البته مهسا یه بار اومده !) بعد از ظهرش بعد از کلی بغل بابا و لوس بازی تونستم ازش سیصد تومن پول بگیرم واسه شهریه ها .
تا شش و نیم درسیدم دیدم نه نمیشه مثل اینکه جدی جدی فردا روز مادره رفتم یکم از پولای بابا برداشتم و با شهره رفتم خیابون اونم می خواست کفش بگیره هی تو راه فکر کردم حالا برا مامان کادو بگیرم واسه خودم هیچی نگیرم هی به خودم گفتم مینا !! یعنی چی این حسادته ؟ بعد دیدم نه نمیشه این نمیدونم کودک درونه پیر زن درونه ساکت نمی شد حتماً می خواست یه چیزی بگیره از قضا وقتی داشتم دروناً از خودم بهونه می گرفتم از جلو یه جین فروشی رد شدم و یک شلوار جین به شدت چشمم رو گرفت و من رو چسپوند به شیشه بعد از اینکه شهره من رو از شیشه جدا کرد و بیست متر راه برد دیدم نه نمیشه بیا شهره بریم بخریمش تمام پولایی که واسه تولد اون بیچاره جمع کرده بودم رو دادم شلوار جین و با روی خندان از مغازه اومدم بیرون گفتم حالا که خرج کردم یه خورده دیگه خرت و پرت چیز ریزم خریدم و واسه مامانم یه بلوز خوشگل گرفتم .
فکر کنم کار خوبی کردم چون نمی دونم بعد از امتحان آخرش چی سرش اومده که پیداش نیست منم رغبتی برای ازش پرسیدن ندارم !

بعدش رتیتم برای شهره کفش بگیریم نمی دونم این یعنی چی که مامان بابات خدا سال صاحابت باشن هیچ وقت نگن چی بپوشی ولی یه پسر جزقله که چند ساله پیداش شده همش بهت بگه که کفشت باز نباشه اسپورت بگیر مچ پات معلوم نباشه دوست داشتم گوشی رو از دستش بگیرم بهش بگم آخه به تو چه؟
خلاصه بعد از کلی گشتن دیدم داره هوا تاریک میشه برگشتم خونه ( در این قسمت داستان اصلاً معلوم نیست شهره چی شد؟!)



گویا فردا روز مادر است پس روزش مبارک!


.................................................................
امروز که نطقم گل کرده بود و می خواستم برای وبلاگ های تو گوگل ریدرم کامنت بذارم دیدم همه فیلترن
گردباد / رها/ ابهام/ بابونه .....
:(




نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:36 توسط مینا| |


Design By : Night Skin