تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست

همیشه به نظرم دوستی دخترا و پسرایی که سنشون کمه تو شرایط ایران مسخره اومده .
به استثنای این مورد .
جالبه بودن باهاشون انرژی غنی شده ای بهم می ده . یه جورایی هر دوشون خلن (اینجا خل = دل) به قول بعضی ها خوش ارتعاشن !
دختره یه سال از خودم کوچیکتره و پسره هم سن منه ولی شش ساله با هم دوستن . خیلی یه چیزایی در موردشون قشنگه . خیلی به هم پایبندن و باعث شدن هر دوتاشون بزرگ تر معلومن , باعث پیشرفت هم شدن , هدفهای طولانی مدت با مزه دارن . یه جورایی جالبن به نظرم .





............
 پ.ن:فکر کنم از فردا به بعد خصوصی باشم . خودم دوست دارم





نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:23 توسط مینا| |

ببین میچ سعی کن این رو بفهمی تو تجربه اش کردی درسته بازهت می ره بالا ولی چون وقتی هست کارات منظم نیست و بدون نظم هم انجام دادن برنامه های دراز مدت به درد عمه ات می خوره .  تو کارای مهم تر داری . سعی کن هر چیزی رو وقت خودش داشته باشی .
دیگه سعی کن نیاد تو دلت .
"بیرون"


پ.ن: بویی که خرداد ماه داره درد خوشی رو تداعی می کنه . که تو قفسه ی سینه امه .
دردی که من رو می بره به هبروت .
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:13 توسط مینا|

مراحل روحی و روانی افرادی که در این چنده هفته باهاشون رو به رو شدم .
1- خود دوستی
2- خود عشقی
3- خود مردگی
4- نارسینیسم
5- خود شنگولی
6- خود بزرگ بینی
7- خود ارضایی

پ.ن: در مراحل حاد این بیماری فرد به درجه ای می رسد که با تعریف از خود ارضا می شود !!!



نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:51 توسط مینا| |

تو رو می شناسم ای شبگرد عاشق ....
تو رو میشناسم ای سر در گریبون غریبگی نکن با ....
و هر کاری می کنیم برای داشتن یه احساس خوبه احساسی که پوچ نباشه برای به حقیقت رسوندن احساساته ولی انگار تصور کردنش لذت بخش تره تو این مورد خر ترین موجودیم که تا حالا دیدم قبل از اینکه به اون احساسم برسم براش لحظه شماری می کنم هر کاری می کنم ولی وقتی بهش می رسم لذت نمی برم انگار بوی خوش شیرینی از خوردنش بهتره .

خدایا نزدیک های خرداد که میشه فیل ام یاد هندوستان می کنه از خودم خجالت می کشم.
با خودم حرف میزنم سعی می کنم خودم رو بفهمونم با خودم مهربون میشم ولی اون دختر یه دنده دست از گریه کردن و بهونه گرفتن بر نمی داره .
همین حسی که دارم حتی وقتی از تو دورم چقد خوبه ...

آخی الان بارون شروع به باریدن گرفت زیر پنجره نشستم کامپیوترو گذاشتم رو زمین بوی نم خوبی میاد .

بالاخره اسپرت رو کنار گذاشتم کفش خانومی گرفتم . خیلی ازشون خوشم میاد .







این گوگوش حنجره براش نموند اینقد این آهنگ ها رو خوند دمن هنوز این پست رو هوا نکردم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط مینا| |



ساحل نوشهر



مسافرت کردن با بابا یعنی لذت وقتی نگاش می کنم تنها مردیه که واقعاً به خاطر خودش دوسش دارم .
......
از نگات ترانه ی من آب میشه نباشی نقاشیام خراب میشه واسه اسکار طلاترین نگاه همیشه چشم تو انتخاب میشه ناز و لبخند صدات هارمونیه نفست هزار و یک سمفونیه اون ستاره هایی که کوچیک ترن همش از خدا می پرسن اون کیه ...
......

نمی دونم چرا هر چقد سعی می کنم نمی تونم نسبت به پسر مو سیخ سیخی ... احساس خوبی داشته باشم هر چقد هم آدم هایی دیدم که خوب بودن ولی نمیشه خوب چی کار کنم.

...........

تمرین این ماه خیلی جالبه .
حساس ترین قسمت بدنم شکممه . با تسلط کافی می تونم بر سرما ,احساس ناراحتی هام, تجدید احساست فکر خوندن و خیلی کارا ازش استفاده کنم .
واقعاً جالبه جدیداً تو ذهنم صدای اس ام اس های گوشیم رو وقتی سایلنته می شنوم حتی تو خواب .
شاید تنها چیزی که همیشه باعث شگفتیم میشه بدنمه نه تنها بدن خودم بلکه تمام چیزایی که همه کالبد ها دارن.
............

یک عذاب وجدانی پیدا کرده بودم که ناراحتش کردم همش میگه بخشیدم ولی این دل من مگه ول می کرد اون ول کن شده بود من ناراحت بودم . آدم گیر دادگستری بیفته دست خودش نیافته من یکی که اینقد خودم رو سرزنش می کنم پدر خودم رو در میارم .
..................
راست می گفت اینا همه نیرو محرکه همدیگن درس خودن نیرو محرکه ی ویولن زدن لذت بردن نیرو محرکه ی درس خودند همشون یه چرخن وقتی یکی رو حذف می کنی بد میشه . و همشون نیرو محرکه ی زندگیه .
...............
تورج شب آخر خیلی ناراحت بود هر چی کنجکاوی کردم روانکاوی کردم نگفت که نگفت . من که می دونم واسه شیرینی پروژش ناراحت بود نمی دونم چرا دربارش حرف نزد اگه حرف می زد حالش خوب میشد بیخودی باعث شد مامانم نگران بشه . تا سنندج هر چی می گفتی "تورج" مامان میزد زیر گریه الهی فدات شم خیلی دوستت دارم .
..........
چقد تبریز شهر قشنگ و مرتبیه .
........
باورم نمیشه بالاخره طرح و کار کردن با محمد تموم شد . شاید یه روزی دلم واسه اون وقتا تنگ شه ولی فعلاً خیلی خوشحالم.
..........
کلی ساعت فکر کردم و بالاخره هدفی که می تونه ارضام کنه رو پیدا کردم
..........

یه شانس بزرگ تو زندگی دارم . می بینیش؟
..........














نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 توسط مینا| |

محمد تنها نقطه ی اوجی برای کل زیبایی ها تعریف کرد ولی آن نقطه تو خالی است. من می دانم.
...............................................................
بعد از مدت ها همون احساسی رو تجربه کردم که قرنی یه بار هم نمیشه تو دل من پیداش کرد .


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:36 توسط مینا| |

امروز که ساعت اضافه کار نداشتیم .
ساعت یک و اینا رفتم کارگاه شبش کامل نخوابیده بودم و کلی از کارام مونده بود فقط منتظر بودم که یه جای کارش ایراد داشته باشه تا حالشو بگیرم .
دقیقاً برعکس اون چیزی اتفاق افتاد که فکر می کردم .
محمد مشغول ناهار بود وای همش منتظر بودم تعارف کنه فقط یه بار تعارف کردم روم نشد چیزی بردارم . اصلاً نتونستم ازش ایراد بگیرم همه چیز دقیق دقیق بود انگار جهش کاملی صورت گرفته بود همش رو تموم کرده بود غیر ممکنه . که البته ممکن شده بود این همه چیز فقط در یک و نیم روز!!!! محمد!!؟؟؟!
منم روم کم شد .
شکممم یه قار و قوری کرد که تا حالا هر چی آبرو جمع کرده بودم بر باد فنا داد . البته باعث شد از غذاش بخورم
:) به من لذت بود .
گفته کارای منم انجام می ده و من می تونم با مامان بابا این پنج شنبه و جمعه برم پیش توری.
گور بابای مسولیت.
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:41 توسط مینا| |

گاهی وقتها سرنوشتت به دنیایی گره می خوره .
که نمی تونی بری سراغ اون چیزایی که دوست داری.
.................
فکرام تو ذهنم قلمه گیر کردن.
کاش یکی بیاد در بیاره.
کاش میشد بغلت می گرفت و از تو افکارت بیرونت می آوردم. اون وقت می فهمیدی چقدر بازو های قویی دارم . حیف لباست سره می ترسم از دستم لیز بخوری بیفتی ماهی کوچولو بیفتی بعد از سوراخ ظرف شویی می ری . می ری و دیگه بر نمی گردی .

دستم به تنگت نمی رسه خیلی دورم خودم گذاشتمش رو تاقچه . اینجوری دستت بهم نمی رسه.
نمی بینمت.
وقتی اونجا نبودی . اون فلس های خوشگل بوددن . که برق می زدن و انرژی پرتوهای رنگین کمامیش اتمسفر زندگیمو لی لی می داد.



ماهی کوچولو ولی اگه آبتو عوض نکنم می میری.
طولی نمیکشه.
بعد بوی جسدو آب گندیدت تموم دلم رو می گیره.


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:30 توسط مینا| |

گاهی فقط بودن از چگونگی بودن پیشی می گیرد!!
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:23 توسط مینا| |

به یاد شب هایی که از سوزش حساسیت به زیر چانه ات خوابم نمی برد .
در آغوشت گرفتم .
باشد که دیگر زمینت نگذارم.
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51 توسط مینا| |

دقیق که فکر می کنم حیزیش ناراحتم نمی کنه .
تضاد بین ریش و حیزیشه که ناراحت کننده است !!
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:58 توسط مینا| |

بر طرف شدن خصومت ها :
از ترم اوله که هی دوست ندارم بیبنمش . به هر بهانه ای میشد سره کلاسش رو جیم می شدم و خودم می خوندم . سه شنبه که مجبور بودم سره کلاس بمونم رفتم ته نشستم و تا آخر کلاس 906 تا تست ترکیبی فیزیک و شیمی و احتمال حل کردم از لج هم که شده از درس اون حل نکردم تا خدا کنه از کلاس بیرونم کنه از شانس بده من پا رو دمم نذاشت . البته باعث خیر شد . امروز هم ساعت دوازده و نیم تا چهار اضافه کار گذاشت .
وسط کلاس اومدم پایین دیدم بابای مهسا دم در با یه دسته بزرگ چهل شاخه بود (یه بغل گل بود ها !! کاش مال من بود .) لی لی یوم نارنجی دم در. داد من گفت اینم سفارشتون . وقتی رفتم سر کلاس و گل ها رو دید چشاش یه برقی زد که واقعاً احساس کردم خوشحال شد . (یه احساسی بود که هر چی بگم کمه . عجیب بود). دیگه از دستش ناراحت نیستم .
بعد از کلاس هم کلی با هم حرف زدیم . سر قضیه ای که مال چهار ماه پیش بود ولی چقد تازه بود .
ناراحتی باعث میشه عیب ها رو بزرگ ببینم . خیلی جالب بود .فکرش رو که می کنم چقد همه چیز جوری مچ شد که من دقیقاً همون لحظه ای برم پایین که بابای مهسا گل ها رو آورده بود به جای اینکه آقای کریمی گل ها رو بالا بیاره من این کا رو انجام بدم اینکه چقد یه لحظه خوشحال شدنش رو با تمام وجودم حس کردم و اینقد حسش قویی بود که دیگه هیچ دلخوری تو دلم نموند....
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:46 توسط مینا|

گریه نمی کنم برو
آه نمی کشم نشین
حرف نمی زنم نمون
بغض نمی کنم ببین
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:56 توسط مینا|

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:9 توسط مینا|

یه چیزایی هست . یا یه کسایی هستن که همیشه می تونن رو اعصا بم راه برن.
سه نفرن که همیشه می تونن این کار رو بکنن . نمی دونم از خریت اوناست یا از ارفتار خودم در قبالشونه ولی داغونن خوشبختانه الان دو نفرشون اصلاً در زندگیم وجود ندارن ولی یه نفرشون رو پنج شنبه ها کلی ساعت و شنبه ها چهار ساعت می بینم .
ا. آ.م .ک این فرد جز افرادیه که داغونه ! که خدا رو شکر .مهر و محبت الهی از زندگیم جدا شد هر وقت که بهش فکر می کنم اعصابم خورد میشه.
2- ف.ت. این فرد هم جز افرادی بود که آخرش به این نتیجه رسیدم که مشکل روانی داره . و قابل تحمل نیست . ولی هر وقت به خودم و به برخورد هامون فکر می کنم دوست دارم دم دست بود خفه اش می کردم.
3 ایوبیان فردی است بس مزخزف ولی دوسش دارم عزیزه . هر کاری بکنه مهم نیست من مسیر خودم رو می رم .
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:5 توسط مینا|

15-زیر آوار مانده ام از صدای مهیب برخورد نگاه هایمان کوه افکارم ریزش کرد .

شاید به خاطر همین است که دلم کر شده .!
....................
16 خواب دیدم علی دایی دبیرمان شده است و با آن وضع حرف می زند . دوست داشتم در خواب موهایم را بکشم.
.......................
17- کاغذ که می بینم کهیر می زنم .
دور کنید .
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط مینا|

خدایا دیگه حوصله ندارم زن باشم زود باش منو مرد کن.
همین الان می خوام .
زود باش
یالا

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:48 توسط مینا|

این روزها با هر کس که آشنا میشوم بد جور خود را تحویل می گیرد . مثل اینکه بهار با خود ویروس نارسینیسم آورده است .
مواظب خودتان باشین .
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:19 توسط مینا| |

12-سیر تکاملی :
سال اول گریه کردن زاری تا اینکه به شرایط عادت کنی .
سال دوم : اخراج شدن افرادی که زیادی به شرایط عادت کردن .
عده ای که برای سال سوم باقی می مونن امتحان دادن براشون میشه لذت . از برای برنامه ای که هفته ی آینده دارم خوشحالم وقتم رو کاملاً پر می کنه . بازیه خوبیه .

....................
13-دن امروز امتحان داد وقتی زنگ زد چند ساعتی گریه کرده بود .
فیزیولوژی فقط سه تا سوال جواب دادم بیوشیمی هیچی زبان رو کامل جواب دادم آمار هم دو تا نشخوار کننده هم نصفش رو جواب دادم دیدی مینا یک سال زندگیم بیخود شد؟
نگران نباش مدرس و آزاد هست .
احساس بدی بود . یک سال در یک روز خلاصه میشه .
!!!!!!!!!
ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی .

......
14- پسش دادم و گفتم صفر بذار مهم نیست .
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:56 توسط مینا| |

می خوام فردا برم اعتراض .
نمی دونم چرا یه خورده تو دلم خالیه .
می ترسم؟
نه فکر نکنم ترس باشه .
می رم می گم اصلاً مهم نیست .
دیگه روی این لعنتی کار نمی کنم .
دارم روانی میشم نمی ارزه .
گور بابای کانون و کارگاه و اون خنگ اون ور دیواری و اصلاً شاید کلاً دادم اون انجام داد. واسه خودش . ببینم چی کار می کنه؟

دوست دارم فقط ریاضی بخونم .
دوست دارم اینقد وقت داشته باشم که به علاقه هام بپر دازم نه ا ینکه روانی شم .
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:24 توسط مینا| |

10-امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره....
..........
11- سرخوشم!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:2 توسط مینا| |

لحظات خوبیه وقتی صبحها پنجره رو باز می کنی بوی عقیق داخل کوچه هوا رو پر می کنی و ماه کامله .
و هیچکی تو خیابون نیست .
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:16 توسط مینا| |

ابریشم و تیغ
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:26 توسط مینا| |

دیگر از طاقتم زده است بیرون .
سخت نیست .
ولی این روزها غیر قابل تحمل گشته است هر دو پیر شده اند حافظه شان کم مصرف !
زنگ می زنند که ما برای غذا بیرون هستیم بعد از نیم ساعت بر می گردند و طلبکار از اینکه چرا سهم ما غذا نپخته ای !

تازه خانه آمده ام که داد و بیداد که چرا دمپایی های دستشویی خیس است . میناااااااااااا
وقتی می روم پایین و پاسخم, که من الان رسیده ام و وقتی پدر با پشتیبانی که مادرت راست می گوید . نمی دانم وقت جر و بحثتان هم راست می گوید؟
 
وقتی .....

خدا را  صد هزار مرتبه شکر در دو طبقه ی مجزا زندگی می کنیم . مگر نه چه ؟


و تنها نوای درونیم .
چیزی نمانده است به رفتن خوشحال باش
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:19 توسط مینا| |

5- وقتی صدایی پس از چهار روز مرا در آن کارگاه  در اوج فکر کردن  می خواند وقتی با گفتن الو صدایش را می شنوم که می گوید (( هیچی نگو گوش کن )) و بعد قطعه ای را که دو ماهی بود در اوقات بیکاری تمرین می کرد و در چند میزانش می لنگید  با چه قدرتی می زند وقتی در جوابش می گویم روی تصمیممان بمان مگر قرار نبود دو ماه!
از قلب سنگم ..... می شوم.
اگه یه عمق سنج داشتی روز اول وقتی می دیدی که موج ها در عمق گوشت بدنم بر می گردند می فهمیدی قلبم عمق ندارد مساحت است .

6- امروز از ساعت 7  صبح بیرون بودم الان اومدم خونه . کلی مطلب نخونده دارم وکلی تمرین حل نشده .
توان می خوام .

7- دلم یه بغل می خواد گرم باشه ,امن باشه  بوی عطر اسپرت بده و بعد از نیم ساعت خواب بیدارم کنه که به کارام برسم .نیست.
بخاری رو روشن می کنم در اتاق رو قفل می کنم تو فضا عطر می پاشم و گوشیمو رو نیم ساعت دیگه کوک می کنم . گور بابای بغل !!

8- تورج رفت . و مامان هنوز گریه اشو نمی تونه وایسونه .

9- خرید هایی که باید هر چه زود تر انجام بده . نباید یادم بره .
چند تا گلدون برای گلهایی که دن داده و هنوز تو آبن .
کادو برای مهشید خواهر مهسا مدرسه خودمون قبول شده و نصیحت کردنش.
ملاحفه جدید
یه کم لباس نو ,چند تا چیز که وقتی می پوشم ازشون خوشم بیاد .

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 توسط مینا| |


Design By : Night Skin