تبليغاتX
ابریشم


ابریشم

هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست

1-بعد از نه ساعت بیرون بودن قدم که به خانه می نهم . چشمانت مانند همیشه خیس است .
کاش می توانستم خلقت را نو کنم .  شاید کمی از احساست کم می کردم .
مادر بودن برایت شده است نگرانی های بیخود, ناراحتی های بی معنی , تلاش های بدون قدر دانی ؟!؟
ناخواسته زنم ولی مادر نخوام شد .
زن بودن را  در دیدم خراب کرده اید .
2- تورج فردا می رود در چشمانش همان چیزی را می بینم که در دل من است شادی .
من هم می روم .
چیزی نمانده است .
3- امروز برای دومین بار لابه لای موهایم چند تار سفید پیدا کردم . خنگی پسر آن ور دیوار در این طرح لعنتی بد دارد خسته ام می کند تا به حال ماشینی که در هر دقیقه حدود دو سوال بپرسد ندیده بودم .

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:37 توسط مینا| |

آخی اینجا چقد امنه . ار شر دوستان ناباب راحت شدم .
دوست دارم با اسم جعفر بنویسم بلکم دیگه پیدام نکنه .
.....
دیروز که از بعد از سه ساعت خواب بعد از ظهر بیدار شدم دیدم شب بو خدا بار زنگ زده .
زنگ زدم و گفت بیا اینجا رفتم اونجا بد بدختی بود شب مهمون داشتمن شوهرش که پاش داغونه . خودشم تب و لرز داشت این نی نی شونم که همش گریه می کرد آروم نمی شد . وقتی رفتم شب بو اینقد نخوابیده بود که فوراً خوابش برد یه روغن داد دست من گفت بریز رو شکم کارا آروم با انگشتت بمالش آروم میشه این کار رو کردم بعد از اینکه تو بغلم خوابید ( یه حس خوبی بود که نگو!) یه کلفت پارتی حسابی گرفتم و ساعت ده و اینا مهموناشون اومدن یه روناک خانومی بود خفن درلی حرف می زد حدود دو ساعتی حرف زد .
تو این فرصت دقیق فکر کردم که بدونم چرا ناراحتم وقتی خوب درونمو نگاه کردم دلیلشو فهمیدم و طی مکالماتی هع موری گفتم .
قرار شده دو ماه از هم جدا باشیم . اولش خیلی مقاومت کرد ولی بعدش که دید من دوست دارم قبول کرد
تو این دو ماه هر کدوممون می تونیم با هر کسی که دلمون می خواد باشیم ولی هم اون خیلی از من مطمئنه هم من از اون هیچ کدوممون حال نداریم .
خدایا با توام یه کاری بکن تو این دو ما منو یادش بره باشه؟


نسبت به دوست داشتن گفتناش هیچ حسی ندارم . هیچی یه کم از مرسی گفتن های خودم هم خسته شدم . از اینکه همش باید شارژر باشم . خسته نه ها! از اینکه وقتی ناراحته و با همیم هر کاری می کنم تا حالش خوب شه و وقتی جدا میشیم سره حاله احساس رضایت خاطر هم بهم درست می ده ولی رو دلم موند یه بارم اون در حق من این طوری باشه . می گه نمی دونم چه طوری خوشحالت کنم .
چند بار نیازامو بهش گفتم و ذکر کردم که دوست دارم چه طوری باهام برخورد کنه ولی بعد از اینکه می گم دیگه برام لذت بخش نیست که این کارو رو بکنه یا نه . دوست داشتن گفتن هایی که در من حسی ایجاد نکنه به دردی نمی خوره .

برام راحته ازش جدا باشم . فقط سه روز قبل از پریودی و چند روزه اولشه که دوست دارم باشه که اون چند روز خودم روکنترول می کنم و جواب احساسمو نمی دم . خودم رو سر گرم می کنم یا ساعت درس خوندن رو زیاد می کنم یا می رم بیرون یا از فرزاد کار می گیرم یا یه گلی به سرم می گیرم مهم نیست چی باشه .

اون سختشه . اولش یه کم عذاب وجدان داشتم ولی حتی اگه خیلی پستی هم باشه خوبه .
حالم خیلی خوبه انگار یه مسئولیت بزرگ رو از رو شونم برداشتن .


نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:57 توسط مینا| |


Design By : Night Skin