ابریشم
هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست
از وقتی که چشمام رو باز کردم به خاطر اینکه بچه آخر بودم و اینکه کلا خیلی خیلی کم حرف می زدم !! خیلی مورد اعتماد بودم . یاد گرفتم که اعتماد نکنم چون با اینکه همه افرادی که میان صحبت کنیم به من اعتماد دارن و شخصیتشونو تا حدی می شناسم ولی اونا اصلا نه مورد اعتمادن نه میشناسنم !! یاد گفتم شخصیت بشناسم مهم نیست که برخوردم چیه ولی اینقدر روی برخوردم کار می کنم و اینقدر کنش می دم تا بتونم واکنش های مختلف رو ببینم و بشناسم !! یاد گرفتم نقظه ضعف پیدا کنم که اگه دلت بخواد می تونی باهاشون هر کاری بکنی !!! پاره ترین قسمت دنیا ! ... کفش هایم کو ؟! دم در چیزی نیست . لنگه کفش من این جا ها بود ! زیر اندیشه ی این جا کفشی ! مادرم شاید اینجا دیشب کفش خندان مرا برده باشد به اتاق که کسی پا نتپاند در آن هیچ جایی اثر از کفشم نیست نازنین کفش مرا درک کنید کفش من کفشی بود کفشستان! و به اندازه انگشتانم معنی داشت... پای غمگین من احساس عجیبی دارد شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد . شصت پایم به شکاف سر کفش عادت داشت ...! نبض جیبم امروز تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب کوپن مرغش باطل بشود ... جبیم من از غم فقدان هزارو صد و هشتادو سه چوق که پی کفش به کفاش محل خواهد داد ((خواب در چشم ترش می شکند)) کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود (( یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود)) دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید! کفش من می فهمید که کجا باید رفت که کجا باید خندید. کفش من له می شد گاهی زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی توی صف های دراز . من در این کله ی صبح پی کفشم هستم تا کنم پای در آن و به جایی بروم که به آن ((نانوایی)) می گویند! شاید آنجا بتوانم نان صبحانه فرزندان را توی صف پیدا کرد باید الان بروم ... اما نه ! کفش هایم نیست !کفش هایم... کو؟!!! ((شعری از سهراب سپهری که طنز گردیده و در سال ۱۳۹۶چاپ شد))
وقتی کسی ناراحت میشد اولین کسی که با خبر می شد من بودم . در اون لحظه سکوت می کردم و اجازه می دادم حرف بزنه خودش از بین حرفاش جواب خودشو رو می داد یا تو نقص کوچکی که وجود داشت بهش می گفتی بعد کلی خوشحال و خندان از حضورت همه چیز بر طرف می شد !!! جالبه ولی تو چی کار کردی ؟. با اینکه مدت طولانی است که به این کار اشتغال دارم ولی تازه یه مدته که دارم به ضرر ها و فایده هاش فکر می کنم!!
اینکه تو این مدت یاد گرفتم نا خود آگاه وقتی با کسی دوست میشم شخصیتی مثل اون پیدا می کنم یعنی شخصیتی که بتونه ارضاش کنه از هرلحاظ( مکملش باشه) ٬شخصیتی که فقط قسمتی از شخصیت میناست !!
یاد گفتم که چرا باید با کسی درباره ناراحتیت حرف بزنی خودت با قلم و کاغذ می تونی همه چیزو حل کنی !!!
یاد گرفتم چه طور می تونم یکی رو عصبانی یا بر عکس آروم کنم!! به هر قیمتی ؟؟
یاد گرفتم از تجربه مردم استفاده کنم چون وقتی برام صحبت می کنن یکی میشم مثل خودشون که انگار واقعا همه چیز رو تجربه کرده !!
یاد گرفتم برام مهم نباشه چی باشم یا چه شخصیتی رو جلوه کنم ؟آروم ,شیطون, فلسفی, با منطق, احساساتی که هیچی حالیش نیست, لجباز یا ... بلکه مهم اینه که چه چیزی یاد گرفتم از این نوع برخورد !!
یاد گرفتم که همه اعنتقادهایی که از آدم میشه درست نیست چون دارم تو اون لحظه مخصوصا کنش می دم و چیزی که مخصوصا باشه جز شخصیتت نیست!!
یادگرفتم وقتی کسی داره درباره کسی باهات حرف میزنه و خصوصیتی از اون رو بیان می کنه خودش در همون زمان اون خصوصیت داره ولی خوب ...
یاد گرفتم مردم رو مقصر مشکلاتم نبینم و به قول معروف خوش بین باشم و درسایی که اون مشکل برام داره رو جمع آوردی کنم.
و از همه مهم تر نکته بین شدم می فهمم مشکل کار از کجاست و از کجا می لنگه !!
یاد گرفتم همه اونی نیستن که واقعا هستن( دو رنگن!!)
یاد گرفتم که سکوت چقدر باعث ایجاد امنیت و آرامش میشه برای کسی که می خواد باهات حرف بزنه!!
یاد گرفتم که شکل آدما چقدر نشان دهنده شخصیتشونه !!و این برای شخصیت شناسی آدمی که هنوز یه کلام از دهنش در نیومده خیلی به دردم خورده !!
یاد گرفتم حافظه کوتاه مدت داشته باشم و در لحظه همه چیزو فراموش کنم تا وقتی که اینو یاد نگرفته بودم فشار بار اطلاعاتی دیونه و ناراحتم می کرد و از اوضاع حالم به هم می خورد !!
امروز فکرم رو خودم تشکیل دادم چیز هایی که خودم تجربه شون کردم و دربارشون ساعت ها فکر کردم و به نتیجه رسیدم و بیشتر اینا رو مدیون این افرادم و اونی که خیلی مهربونه که این افرادو سره راهم گذاشته !!!
| Design By : Night Skin |


